• علم و اجتهاد
  • نسخهٔ چاپی
  • همخوان کنید
  • دیدگاه شما (RSS)

بدون تردید، فلسفه سیاسی اسلامی مدیون تفکرات فلسفی فلاسفه بزرگی همچون فارابی و ابن سینا بوده است که هر یک به سهم خود، تأثیر عمده‏‌ای در تکوین و تطور این فلسفه داشته‏‌اند. این نوشتار به‌مناسبت اول شهریور سالروز بزرگداشت ابوعلی سینا (و روز پزشک) به دنبال آن است تا این مسأله را مورد بررسی قرار دهد که نقش ابن سینا در تکوین و تطور این فلسفه، چگونه بوده است.

 

زندگی و زمانه

ابن سینا در نیمه آخر سده چهارم هجری قمری و نیمه نخست سده پنجم (۳۷۰-۴۲۸ق) می‏‌زیست. عصری که وی در آن زندگی می‌‏کرد را می‌‏توان دوران طلایی و به‌عبارت دقیق‏‌تر عصر نوزایی اسلامی نامید؛ عصری که از نظر شکوفایی فکری، فرهنگی، علمی و برخی آزادی‏‌های اجتماعی، عصر طلایی و دوره رنسانس (نوزایی اسلامی) نامیده می‌‏شود.عصری که ابن‌­سینا در آن می‌­زیست – یعنی اواخر سده چهارم و اوایل سده پنجم – عصری بود که از لحاظ شکوفایی فکری، فرهنگی، علمی و برخی آزادی­‌های اجتماعی، عصر طلایی و دوره رنسانس (نوزایی) اسلامی نامیده شده است. در آن دوره، جهان اسلام، شاهد حاکمیت‌­های متفاوت با سلیقه‌­ها و ایدئولوژی‌­های دگرسان در سه قلمرو جداگانه و مشخص بود. زندگانی ابن‌­سینا از تولد تا مرگ در قلمرو دو حکومت ایرانی وابسته به نظام خلافت، یعنی آل‌بویه و سامانیان، سپری شده است؛ بنابراین می‌­توان میزان اثرپذیری وی از آن فضاها را درک نمود. هم‌­چنین نباید با توجه به دیرپایی این خاندان­‌ها، تصور یک فضای آرام سیاسی را از عصر ابن‌­سینا در ذهن خود، ترسیم کنیم؛ زیرا منازعات میان سلسله­‌های متعدد آن عصر، جهت تصرف اراضی جدید و توسعه قلمرو، بسیار فراوان بود و حتی این منازعات و تخاصمات میان اعضای یک خاندان نیز جریان داشته است. بنابراین، سراسر ادوار قرن چهارم و فضای سیاسی و اجتماعی که ابن‌­سینا در آن، زندگی می‌­کرد پر از اضطرابات و منازعات سیاسی و نظامی بود. در این میان آن‌چه حائز اهمیت می‌نماید، نقش وی در توسعه فلسفه اسلامی است که این نوشتار، متکفل به‌طور مختصر به آن می‌پردازد.
 

بررسی نظریات مختلف در باب نقش ابن‌سینا در رابطه با فلسفه اسلامی

در رابطه با نقش ابن‌سینا در فلسفه سیاسی اسلامی و به‌عبارت بهتر، جایگاه او در این نظام فلسفی، نظریات گوناگونی از سوی محققان و نظریه‏‌پردازان مختلف بیان شده است که به‌طور خاص می‏‌توان سه نظر را در این رابطه مورد بررسی قرار داد؛ نظریه اول قائل به این است که ابن‌سینا نیز همچون خلف خود فارابی، دارای نقش تأسیسی در رابطه با فلسفه سیاسی اسلامی است و علت آن را همان مسأله جمع میان فلسفه و دین از سوی ابن سینا همچون جمع دین و فلسفه از سوی فارابی عنوان می‌‏کند. نظریه دوم بر این باور است که ابن سینا، ادامه‌‏دهنده و بسط‌دهنده فلسفه سیاسی اسلامی است؛ بنابراین، نقش وی ادامه نقش فارابی است و نمی‌‏توان ادعا کرد که وی در تأسیس فلسفه اسلامی نقش داشته و یا هم‌ردیف با استاد و خلف خود، فارابی بوده است. نظریه سوم به تفصیل معتقد است؛ بدین‌‏معنا که هم قائل به نقش تأسیسی برای وی در فلسفه سیاسی اسلامی است و هم نقش توسعه‏‌دهنده و تکامل‌‏بخش این فلسفه را برای وی قائل است. حال به برخی نظریات عمده در رابطه با این سه فرضیه می‏‌پردازیم.
نظریه اول؛ نقش تأسیسی: در واکاوی نظریات این دسته از نظریه‌‏پردازان می‌‏توان به این مسأله دست یافت که بدون تردید، ابن‌سینا همانند سلف خود فارابی، در جمع و توفیق میان فلسفه و دین، نقش مهمی برعهده داشته  و  از همین طریق، جریان فکری بزرگی را به‌وجود آورده است که تحت عنوان فلسفه اسلامی مطرح می‏‌گردد؛ بدین معنا که اگر ما فلسفه اسلامی را جمع میان دین و فلسفه بدانیم، وی نیز همچون فارابی در این رابطه نقش مهمی داشته و در جمع میان این دو موفق بوده است. البته و علی‌‏رغم این سخن، این مسأله که آیا در پیدایش این جریان فکری بزرگ، نقش ابن سینا برجسته‏‌تر است یا نقش فارابی، همواره در هاله‌‏ای از ابهام باقی مانده است.
به باور این گروه از نظریه‌‏پردازان، کم‌تر کسی می‏‌تواند سهم دقیق و نقش اساسی هریک از این دو فیلسوف بزرگ، یعنی فارابی و ابن‌سینا را در پیدایش اساس فلسفه اسلامی تعیین نماید؛ زیرا کسانی که فارابی را مؤسس فلسفه اسلامی معرفی می‌‏کنند این‌‏گونه می‏‌پندارند که آثار ابن‌سینا در شرح و تفصیل این فلسفه به رشته نگارش در آمده است؛ ولی واقعیت این است که اگر آثار ابن‌سینا به‌وجود نیامده بود، معلوم نبود که فلسفه اسلامی چه سرنوشتی داشت و هویت نظام آن در چه شکلی آشکار می‏‌گشت؛ بنابراین از این منظر می‌‏توان به نقش تأسیسی ابن سینا در رابطه با فلسفه اسلامی اشاره کرد.
در هر صورت، تفکیک نقش و نصیب هریک از این دو فیلسوف بزرگ در پیدایش و رشد فلسفه اسلامی کار آسانی نیست. ‏[۱]‎
نظریه دوم؛ نقش توسعه‌‏دهندگی فلسفه اسلامی: برای تبیین دسته دوم از نظریات در باب جایگاه ابن‌سینا در منظومه فکری فلسفه اسلامی به برخی نظرات مطرح‌شده در این خصوص اشاره می‏‌کنیم.
دکتر حسن حنفی – از اندیشمندان معاصر عرب – برای فلسفه اسلامی تا زمان ابن سینا، سه دوره را بیان می‌‏کند که عبارتند از:
دوره اول: دوره پیدایش فلسفه؛ که مصادف است با ترجمه آثار یونانیان؛
دوره دوم: دوره تطوّر فلسفه؛ از الکندی تا ابن سینا (تلفیق متون ترجمه‌‏ای و تألیف‏‌های جدید)؛
دوره سوم: دوره وضع دستگاه فلسفی سه‌بخشی توسط ابن سینا (منطق، طبیعیات و الهیات) ‏[۲]‎ بنابراین دیدگاه، بعد از زمان فارابی، ابن سینا با وضع دستگاه فلسفی خود، باعث توسعه و تکامل این فلسفه شده است.
هم‌چنین در رابطه با این نظریه، برخی دیگر بر این باورند که ابن‌سینا بنیان‌‏گذار فلسفه اسلامی نبوده و تاریخ فکر و فلسفه اسلامی نیز به او پایان نمی‌‏یابد. این‌عده چنین اظهار نظر می‌‏کنند که ظهور ابن‌سینا در عهدی بود که به برکت کار مترجمان و شروح و تعلیقات ایشان، فلسفه جای خود را در جهان اسلامی باز کرده بود و مردانی چون کندی و فارابی در این پهنه به‌ظهور رسیده، موضوعات اصلی و اساسی را تعیین کرده و راه را برای کسانی که می‌‏خواستند در آن قدم بگذارند صاف کرده بودند.‏[۳]‎
یا این نظر که ابوعلی‌سینا با توجه به این‏‌که دارای نظام منسجم فلسفی بوده، طبعاً در فلسفه سیاسی و حکمت عملی نیز آثار و نظریاتی دارد و از یک فلسفه سیاسی نظام‏‌مند و چارچوب‏دار برخوردار است که اساس آن بر نظریات وی در باب وجودشناسی، معرفت‏‌شناسی و نبوت استوار است ‏[۴]‎
به‌هرحال از دیدگاه عده‏‌ای نیز می‌‏توان این‏‌گونه این نظریه را تقویت کرد که فرق ابن سینا با امثال کندی و فارابی در این است که آنان آغازگر بودند، ولی ابن سینا میراث انبوهی را از آنان و شاگردانشان به ارث برده بود که می‏‌توانست نظام فلسفی وی را بسیار غنی و پربار سازد. ‏[۵]‎
در هر صورت با توجه به این نظریه دوم، ابن سینا در دستگاه فلسفی استوار و قدرت‏مند خود، این اندیشه را به بلوغ نهایی خود رساند و با ارائه یک مفهوم فلسفی و معرفت‌‏شناسانه از نبوت و امامت، سیاست و فلسفه را درهم آمیخت و علم مدنی و الهیات را در همدیگر ادغام نمود و آن‌‏گاه با ابداع فلسفه مشرقی خود، تألیه فلسفه را به اوج خود رسانید تا خداگونه‌شدن انسان و جامعه انسانی را در پرتوی آن برنامه‌‏ریزی کند.‏[۶]‎
خلاصه این‌‏که کسانی که به این نظر تکیه می‌‏کنند به ادله دیگری مانند تأثیر ابن‌سینا بر فلاسفه و مکاتب بعد از خود و نیز توجه وی به مباحث نفس و الهیات و هم‌چنین اخلاق و سیاست در نظام فلسفی وی اشاره و این‌ها را دالّ بر نقش توسعه‌‏دهندگی وی در فلسفه اسلامی عنوان می‏‌کنند.
نظریه سوم؛ تفصیل میان این دونظریه: از آن‌‏جا که در این خصوص، نظرات کم‏‌رنگ و غیرقابل اعتنایی مطرح شده است، به سبب عدم اطاله نوشتار از آن‌ها می‏‌گذریم؛ زیرا دلایل آن‌ها چندان قابل توجه به‌نظر نمی‌‏رسد؛ به‌گونه‌‏ای که در ادله خود، یا به نظریه اول نزدیکند و یا به نظریه دوم که همان نقش توسعه‌‏دهندگی ابن سینا در هرم فلسفه اسلامی است.
نتیجه: با توجه به مباحث مطرح‌شده در این نوشتار، می‌‏توان این‌‏گونه نتیجه‏‌گیری کرد که جایگاه ابن‌سینا در فلسفه سیاسی اسلامی، تأسیسی نیست؛ بلکه می‌‏توان این نظر را تقویت کرد و بر آن تکیه کرد که وی فلسفه سیاسی اسلامی را که فارابی آن را بنیان‌‏گذاری کرد، توسعه و تکامل بخشید؛ بنابراین، نقش ابن‌سینا در هرم فلسفه اسلامی، نقش توسعه‏‌دهندگی و تکامل‏‌بخشی این نوع فلسفه بوده است.

پانوشت‌ها

  1. ابراهیمی دینانی، غلامحسین، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ص ۱۲۳ و ۱۲۴. [↪]
  2. حنفی، حسن، دراسات فلسفیة فی الفکر الاسلامی المعاصر، ج ۱، ص ۱۰۵. [↪]
  3. الفاخوری، حنا و خلیل الجر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالحمید آیتی، ص ۴۴۹. [↪]
  4. شکوری، ابوالفضل،  فلسفه سیاسی ابن سینا، ص ۱۲. [↪]
  5. نصر، سید حسین، سنت عقلانی اسلامی در ایران، ص ۱۴۵. [↪]
  6. شکوری، ابوالفضل،  فلسفه سیاسی ابن سینا، ص ۱۹۷. [↪]

پاسخ دهید