• تدبیر و سیاست
  • نسخهٔ چاپی
  • همخوان کنید
  • دیدگاه شما (RSS)

seyed-ezodin-zanjani-intextافراد زیادی بودند که با وجود شرکت در درس مرحوم آیت الله بروجردی و مرحوم آیت الله حجت، در درس مرحوم حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) نیز شرکت می‌جستند، از جمله مرحوم استاد شهید آیة الله مرتضی مطهری. جلوه‌های فقاهت حضرت امام از آثار باقی مانده ایشان به خوبی پیدا و مشخص است.

کتاب مکاسب شیخ انصاری، میدان فقاهت فقیه است. اگر فرد بتواند مکاسب را خوب بخواند، درک کند و حرفی بالاتر از آن داشته باشد، فقیه خوبی است. جولانگاه فقه، کتاب مکاسب شیخ انصاری است. مبارزین این میدان، باید ادعای خود را ثابت کنند. در سایر کتب فقه، قدرت فقیه آنچنان که باید روشن نمی‌شود. حواشی حضرت امام(ره) بر کتاب مکاسب موجود است و مبانی بسیار عالی و علمی ایشان مشخص است. این مبانی، خیلی قابل مطالعه و بررسی است. به اعتقاد من نسبت به این مرد بزرگوار، باید گفت که جهان اسلام از غیبت کبری تا کنون [من حیث المجموع] نظیر خصوصیات علمی، اخلاقی و شخصیتی، چنین شخصیتی نداشته است. کاری که ایشان برای عالم اسلام و برای حوزه‌های علمیه انجام داد از آن زمان تا کنون مشابه نداشته است.

در بعد فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و مسائل اجتماعی بزرگان زیادی داشته‌ایم که هر یک منشأ آثار و خدمات ارزنده‌ای هم بوده‌اند اما یک چنین شخصیتی را هرگز نداشته‌ایم. چه کسی است که با تاریخ اسلام آشنایی داشته باشد، احوالات علمای اسلام را بداند و بتواند منکر این حقیقت بشود؟

هر کدام از علما که در یک یا چند رشته علمی کار کرده بودند و برجستگی خاصی در آن رشته کسب کرده بودند، کناری می‌نشستند و به آن سرگرم می‌شدند و کاری با امور اجتماعی نداشتند و در امور سیاسی دخالت نمی‌کردند و در نتیجه، افراد فاسد و جائر بر اوضاع مسلط می‌شدند. تنها کاری که این افراد می‌کردند این بود که در مقدمه کتاب‌هایشان به روضه‌خوانی می‌پرداختند که بله، اوضاع خراب است، فساد همه جا را فرا گرفته است، مردم به حقایق علوم توجه ندارند و… .

از اینگونه مقدمات در ابتدای کتب علمی کم نداریم. از باب نمونه، مقدمه کتاب اسفار را بنگرید که چگونه مرحوم ملاصدرا از اینکه مردم از حقیقت، واقعیت و علم دور افتاده‌اند می‌نالد و شکوه می‌کند. قبل و بعد از ایشان هم از اینگونه شکایت‌ها داریم. ابتدای کتاب شرح منظومه را بنگرید که حکیم سبزواری اوضاع زمان خود را نکوهش می‌کند. ایشان بیان می‌کند که چرا درخت علم خشک شده و مردم نسبت به آن بی‌توجه شده‌اند و در ترویج آن کوشش نمی‌کنند. قبل از مرحوم صدرالمتألهین، قطب الدین رازی، صاحب کتاب حکمت الاشراق نیز همین ناله را سر می‌دهد و زمانه را نکوهش می‌کند.

هر کدام از علما که در یک یا چند رشته علمی کار کرده بودند و برجستگی خاصی در آن رشته کسب کرده بودند، کناری می‌نشستند و به آن سرگرم می‌شدند و کاری با امور اجتماعی نداشتند و در امور سیاسی دخالت نمی‌کردند و در نتیجه، افراد فاسد و جائر بر اوضاع مسلط می‌شدند.

این حالت و این شیوه برخورد با مسائل، به فقها نیز سرایت کرده بود و آنان هم دچار این مشکل شده بودند. آنان که باید در امور دخالت کنند و به صلاح مردم و جامعه قیام کنند، خود را کنار کشیده بودند و در اثر این کنارماندن‌ها رأی و نظرشان نیز تغییر کرده و به محدودیت دامنه ولایت فقیه، معتقد گشته بودند.

اولا دخالت در امور سیاسی اجتماعی، دخالت در امور دنیایی محسوب می‌شد و دوم شأن علماء! آنان باید فقط درس بخوانند و به اصطلاح، به امور معنوی بپردازند که این امور معنوی، هروله بین منزل و محراب بود. البته کم نبودند علمای بزرگی که در جهت اصلاح امور سیاسی اجتماعی، در مسائل دخالت می‌کردند و در این جهت منشأ آثار و اصلاحات زیادی شدند اما جوّ غالب و فکر حاکم بر حوزه‌ها همان بود که عرض کردم. هر کس می‌خواست در این امور دخالت کند از جانب همان جوّ غالب و فکر حاکم، مورد طعن و طرد قرار می‌گرفت. شاید کسان زیادی بودند که احساس وظیفه می‌کردند و دخالت در اوضاع نابسامان را وظیفه خود می‌دانستند ولی از آنجا که قدرت غلبه بر جوّ حاکم را نداشتند، خود را کنار می‌کشیدند.

برای ما که در این زمان واقع شده‌ایم مشکل است که وضعیت آن زمان را تصور کنیم. اوضاع به گونه‌ای بود که فردی مانند مرحوم آیت الله نائینی را در فشار قرار دادند و ایشان را با مشکل روبه‌رو کردند. مرحوم نائینی از جمله فقهای درجه یک و بسیار برجسته تاریخ فقاهت شیعه بود. ایشان بزرگان زیادی را تربیت کرد که هر کدام از آنها خود فقیهی عالی و صاحب‌نظر بود. شاگردان مرحوم آیت الله نائینی همواره نسبت به تحصیل در محضر ایشان احساس غرور داشتند و از ابراز آن خرسند بودند. تحصیل در محضر ایشان خود موجب امتیاز بود.

مرحوم والد که از جمله شاگردان ایشان بودند کرارا اظهار می‌داشتند که اگر مرحوم نائینی در دوران خفقان رضاخانی و ضدیت او با علم و علما نبود، بدون شک شهرت علمی و آوازه تفکر و فقاهت او نام مرحوم شیخ انصاری را تحت الشعاع قرار می‌داد. ایشان مرحوم نائینی را نابغه‌ای در تفکر و فقاهت می‌دانستند و همواره به تحصیل در محضر ایشان افتخار می‌کردند. مرحوم والد، کتاب «تنبیه الأمة و تنزیه الملّة» مرحوم نائینی را یکی از آیات علم و دلیل ملایی و عظمت علمی ایشان می‌دانست. پس از انتشار این کتاب، حوزه چنان بلایی به سر مرحوم نائینی در آورد که آن مرحوم مجبور شد با تمام تلاش کتاب را جمع‌آوری و از دسترس عموم خارج کند. انتشار این کتاب به شدت ایشان را منزوی کرد.

مرحوم والد نقل می‌فرمود: من که از زنجان به قصد ادامه تحصیل به نجف رفتم و در درس اساتید نجف شرکت کردم، به این نتیجه رسیدم که چندان رجحانی بر درس فقهای آن زمان زنجان ندارد. احساس کردم از اینکه با کجاوه و زحمت فراوان از زنجان تا نجف طی طریق کردم به جز زیارت مولی الموحدین چیز چندانی عایدم نشده است. از آقایان طلبه پرسیدم که درس‌های نجف همین‌هاست؟ گفتند: نه، درس آقا میرزا حسین هم هست. رفتم خدمت ایشان. دیدم گمشده من اینجاست. عبارت مرحوم والد، این بود: «هذا الذی ینبغی أن تشدّ إلیه الرحال»، این است آن استادی که سزاوار است انسان رنج سفر را برای حضور در مجلس درسش بر خود هموار کند.

اوضاع اجتماعات علمی و جوّ حاکم بر حوزه‌ها آنگونه بود که مرحوم نائینی باید کتاب فقهی، سیاسی و اجتماعی خود را از دسترس عموم جمع‌آوری کند. طبق نقل مرحوم والد، گاهی مرحوم نائینی یک لیره قرض می‌کردند و آن را صرف جمع‌آوری کتاب می‌فرمودند. آنچه ما شاهد آن بودیم این بود که اندک آشنایی با واژه‌هایی چون استعمار، مستعمرات، استحمار فرهنگی و… انسان را از وجاهت حوزوی می‌انداخت. این موارد کافی بود که به انسان بگویند: آخوند سیاست. این صفت «سیاسی» هم باعث طرد کلی انسان از حوزه می‌شد.

گاهی که خدمت بعضی از بزرگان از نابسامانی اوضاع صحبت می‌شد، اطرافیان آقا فورا می‌گفتند: آقای ما با این کارها هیچ کاری ندارد. ایشان فقط عبا را بر سر مبارک می‌کشند و تشریف می‌برند مسجد و برمی‌گردند. در خدمت ایشان از دنیا و مافیها صحبت نکنید.

seyed-ezodin-zanjani-intextشنیدم که در اوج طغیان و ظلم رضاخانی، عده‌ای از آقایان خدمت یکی از بزرگان رفته بودند و گفته بودند: اوضاع نابسامان است، شاه ظلم می‌کند و… آقا فورا گفته بودند: غیبت نکنید که غیبت حرام است. ما افراد حوزه باید بیش از هر کس دیگر خود را مدیون حضرت امام بدانیم؛ چرا که ایشان بیش از هر جای دیگر به حوزه‌ها خدمت کرده‌اند.

در متن این نوع نگرش و بینش، اینچنین قیام کردن و صحبت از اداره اجتماع و ولایت مطلقه فقیه به میان آوردن و حوزه‌ها را نسبت به امور جاری اجتماع، مسئول و حساس کردن، مشکلی بود در حد محال که امام(ره) آن را انجام دادند. حوزه‌ها نه تنها به این امور نمی‌اندیشیدند که بر اثر دوری از مسائل جاری اجتماع، گرفتار یک توهمات و موهوماتی شده بودند که امروز برای ما باورکردنی نیست و بیشتر به افسانه می‌ماند. نمونه‌ای را که خود شاهد بودم ذکر می‌کنم:

بنده قبل از انقلاب سالی یک مرتبه برای زیارت به مشهد مشرف می‌شدم. در آنجا منزل یکی از علمای آن شهر که نماز جماعت هم می‌خواند وارد می‌شدم. این آقا که مرحوم شده‌اند، از نجف با مرحوم والد ارتباط صمیمی و گرمی داشتند و به من اظهار لطف می‌فرمودند. ایشان در یک دهه محرم به من فرمودند: إن ‌شاء الله روز عاشورا شما را به مجلسی که در آن ناطق زبردستی سخنرانی می‌کند می‌برم. من خرسند شدم. روزشماری می‌کردم که کی روز عاشوار بشود و در آن مجلس حاضر شوم. روز عاشورا به اتفاق ایشان رفتیم به آن مجلس. مجلس وزینی بود و افراد زیادی شرکت کرده بودند. من و چند نفر دیگر از روحانیون در مکانی نزدیک به منبر نشسته بودیم. جناب خطیب شروع به سخنرانی کرد. موضوع سخن را انتقاد از مسائل جاری اجتماع قرار داده بود. از اوضاع نابسامان فرهنگی سخن می‌راند. وضع اسف‌بار جوانان و دخترها و پسرها را تشریح می‌کرد. مضرات سینما و دیگر مراکز فساد را تشریح می‌کرد و… . بعد گفت: «من علت تمام این دردها را یافته‌ام».

من خوشحال شدم که خطیبی در مسائل اجتماعی سخن می‌گوید و برای نابسامانی‌ها علت و درمان یافته است. خدا را شاهد می‌گیریم که ایشان در مقام ذکر علت این نابسامانی‌ها گفت: «علت تمام این نابسامانی‌ها این است که شما مردم با قاشق غذا می‌خورید». بعد اضافه کرد: «حال از شما مردم بگذریم، بدبختی اینجاست که اینها هم یعنی این روحانیون با قاشق غذا می‌خوردند». این جریان را من نقل کردم، تا گوشه‌ای از آنچه در زمان گذشته می‌گذشت برای شما روشن شود.

ترویج علم قدرت می‌خواست و احتیاج به تکیه‌گاه داشت. همیشه خلأ یک قدرت و حکومت ایده‌آل اسلامی احساس می‌شد؛ حکومتی که در ظلّ آن بتوان به نشر معارف اسلامی پرداخت. قبل از حکومت صفویه که حکومت رسمی، حکومتی غیر شیعی بود، علمای شیعه بسیار در مضیقه بودند و برای نشر معارف اسلامی در تنگنا قرار داشتند. قضیه شیخ الطائفه(ره) یک نمونه از گرفتاری و رنج علمای شیعه است.

ابوبکر، پسر معتصم دستور می‌دهد که محله کرخ بغداد را که یک محله شیعه‌نشین بوده است غارت کنند. به عمّال خود دستور می‌دهد کتابخانه شیخ طوسی را آتش بزنند. شیخ طوسی مجبور می‌شود بغداد را ترک کند و به نجف اشرف بیاید و آنجا حوزه نجف را پایه‌ریزی کند.

علما از ایجاد قدرت و نظام حکومتی مأیوس بودند. به این لحاظ وقتی که حکومت صفویه شکل گرفت، حکومتی که ادعا می‌کرد شیعه است، علمای شیعه که تا آن وقت بسیار در تنگنا بودند و نمی‌توانستند معارف خود را ترویج کنند و از طرفی نشر معارف شیعه را نیز بر خود واجب می‌دانستند، سعی داشتند قدرت لازم را برای ترویج معارف اسلامی با تکیه بر قدرت این سلاطین به دست بیاورند. در این میان، طاغوت‌هایی بودند که به هر جهت علم و علما را دوست داشتند و احترام می‌کردند، یا مصلحت دنیای ایشان چنین اقتضایی داشت و یا امر دیگری را در نظر داشتند. به هر حال علما به طرف ایشان گرایش پیدا کرده بودند و سعی می‌کردند با تعریف و تمجید از آنان تکیه‌گاه لازم را برای نشر معارف اسلامی بیابند. به این لحاظ ما می‌بینیم که از زمان صفویه به این طرف تمجید از حکومت معمول می‌شود و در لسان علمای بزرگ جاری می‌گردد. گاهی بعضی از این تعریف‌ها از یک عالم متعارف معمول بعید است، تا چه رسد به علمایی با درجات شامخ مثل قطب الدین شیرازی. ایشان در تجلیل از طاغوت خود می‌گوید: «له همم لامنتهی لکبارها و همّه الصغری الصغری أجل من الدهر»، برای او همت‌های بزرگ غیر قابل انتهاست. همت کوچک او از روزگار و آنچه در او هست بزرگ‌تر است.

این عبارت را در مقدمه کتابش دارد. در مقدمه کتب علمای دیگر هم هست. مثلا مرحوم نراقی، صاحب کتاب مستند فقهی با آن عظمت و بزرگی، در مقدمه کتاب معراج السعادة به قدر یک صفحه از کتاب را اختصاص می‌دهد به تعریف و تمجید از فتحعلی شاه.

مرحوم والد که از جمله شاگردان ایشان بودند کرارا اظهار می‌داشتند که اگر مرحوم نائینی در دوران خفقان رضاخانی و ضدیت او با علم و علما نبود، بدون شک شهرت علمی و آوازه تفکر و فقاهت او نام مرحوم شیخ انصاری را تحت الشعاع قرار می‌داد.

مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء که ربّ النوع فقه است و به قول مرحوم والد که از اساتید خود نقل می‌فرمودند، ایشان را نبی الفقهاء می‌گفتند. چنین فقیه بزرگواری در اول کشف الغطاء تعریف زیادی از فتحعلی شاه می‌کند. شیخ مفید(ره) در زمان خاندان دیالمه می‌زیسته است، معاصر عضدالدوله دیلمی. دیلمیان اولین کسانی‌اند که بعد از منسوخ شدن لقب شاهنشاه توسط اسلام، دوباره این لقب را رایج کرده، بر خود نام شاهنشاه نهادند. در روایتی که از طریق عامه نقل شده است داریم که «أبغض الألقاب عندالله أن یسمی الرجل نفسه ملک الملوک»، بدترین لقب‌ها نزد خداوند متعال این است که کسی خود را شاهنشاه بنامد.

در تاریخ درباره شیخ مفید(ره) آمده است که «کان یزوره عضدالدوله مرارا». ظلم و جور دیلمیان هم بر کسی پوشیده نیست. چطور بود که شیخ مفید اجازه می‌داد عضدالدوله به زیارت او بیاید؟ این نبود مگر اینکه این حکومت‌ها در عین فساد و فسق و فجور، به دلایلی علمای شیعه را حمایت و تأیید می‌کردند. علما هم ضمن اینکه از ظلم و جور آنان نفرت داشتند، تنها به لحاظ ترویج معارف شیعه از قدرت آنان استفاده می‌کردند. تصور عمومی این است که شیخ بهائی(ره) همواره با شاه عباس بوده است و تمام کارهای او را تأیید می‌کرده است در حالی که ایشان در کتاب کشکول خود دارند که «اگر والد من مرا از دیار عرب (جبل عامل) به دیار عجم نمی‌آورد، من از زاهدترین و عبادترین مردم می‌بودم لکن آن مرحوم مرا آورد به این دیار و اقامت داد و من به ناچار با پادشاهان مختلط شدم و اخلاق ردیئه آنان را کسب کرده و صفات دنیه آنان را گرفتم.»

چنانکه می‌بینیم، این‌گونه نبوده است که علما بخواهند سلاطین را تأیید کنند، بلکه تنها به لحاظ همان خلأ حکومت و امارت ایده‌آل اسلامی که بتوان در سایه آن به نشر معارف پرداخت، تا حدی به حکومت‌ها تکیه می‌شده است. پس در زمانی که اینچنین یأس از تشکیل حکومت دلخواه در بین علما وجود داشته و تغییر اوضاع را محال می‌دانسته‌اند، هنر عجیب امام (رضوان الله تعالی علیه) این بود که یأس را زدود و محال را ممکن ساخت. این کار از عهده هیچ‌یک از علمای پیش برنیامد و تصورش را هم نمی‌کردند. امام به عوض شکوه و شکایت از اوضاع، با قاطعیت کامل گفت: باید اوضاع را دگرگون ساخت. به جای تکیه بر حکومت طاغوت، برای ترویج مقدار میسور از احکام و معارف اسلامی، فرمود: ما باید حکومت طاغوت را منهدم کنیم. جرئت و استقامت بی‌نظیر ایشان سبب شد چه در جهت اصلاح امور و چه در جهت نشر معارف اسلامی، کاملا اساسی اندیشه شود و به ظواهر اکتفا نشود. ایشان اصل وجود طاغوت را مخالف اسلام و قرآن می‌دانست. ایشان با کمال جرئت و قاطعیت فرمود: وظیفه ما انهدام قدرت طاغوت و ایجاد قدرت اسلامی است. این کلام را ایشان فرمود و با استقامت و تلاش خود آن را به ظهور رساند.

حضرت امام بیش از هر کس دیگر مردم را شناخته بود و به آنان اطمینان کامل داشت. از جمله مسائل مهمی که در پیروزی انقلاب مؤثر بود، بعد از توکل به خدا، همین اطمینان ایشان به مردم بود. این اطمینان، اکسیر گرانمایه‌ای بود که در نزد غیر ایشان نبود. از آنجا که در طول تاریخ گذشته، نهضت‌های مختلفی به رهبری علما و روحانیت یا به همراهی و تأیید آنها صورت گرفته بود، ولی هر کدام به نحوی مواجه با شکست گشته بود و بر حوزه‌های علمیه و علما روحیه یأس و ناامیدی حاکم گشته بود، وقتی به سرانجام نهضت مشروطه و سیدجمال الدین اسدآبادی و دیگران نگریسته می‌شد، این روحیه یأس و ناامیدی قوت و فزونی می‌گرفت. حتی کسانی مثل مرحوم آیت الله بروجردی، با آن همه قدرت که از ناحیه مرجعیت مطلق در جهان تشیع داشتند، دچار این یأس و ناامیدی بودند و نمی‌توانستند به مردم اطمینان کنند.

یادم نمی‌رود. من به همراه مرحوم والد و مرحوم حاج آقا روح الله خرم‌آبادی برای بازدید به خدمت مرحوم آیت الله بروجردی رسیدیم. در محضر ایشان قدری صحبت از بدی اوضاع و احوال شد و سخن از مظالم شاه به میان آمد. در اینجا مرحوم آیت الله بروجردی خطاب به مرحوم والد فرمودند: «بعضی‌ها تصور می‌کنند اگر من حکمی بدهم مردم در لرستان برای اجرای آن سر و دست خواهند شکست، در حالی که به جد شما سوگند، این‌گونه نیست؛ همراهی نخواهند کرد.» و بعد فرمودند: «من دستگاه طاغوت را با این تصور نگه داشتم که آنها نیز همین تصور را دارند، یعنی فکر می‌کنند مردم از من اطاعت کرده و حکم را اجرا می‌کنند. به این جهت دستگاه از من حساب می‌برد و از من رعبی در دل دارد. نمی‌خواهم با اقدامی، این رعب را از بین ببرم و آنها بفهمند که مردم با من نیستند.»

حال، شما می‌توانید از آنچه که عرض کردم، میزان یأس و ناامیدی حاکم بر حوزه‌های علوم دینی و علما را نسبت به مردم، حدس بزنید. آیت الله بروجردی، کم قدرت نداشتند. همان‌طور که عرض شد، از مرجعیت مطلق و از محبوبیت کم‌نظیری برخوردار بودند. ایشان که تا این اندازه از مردم ناامید و مأیوس باشند، حال دیگران معلوم است. تنها کسی که توانست به خدا تکیه و به مردم، اعتماد کند حضرت امام(ره) بود. ایشان واقعا به مردم اعتماد داشت. آن مرحوم دارای عظمت و نبوغی بود که در متن یأس‌ها و در درون ناامیدی‌ها مردم را شناخت و به آنان اطمینان کرد و ما همه دیدیم و شاهد و ناظر بودیم که مردم چگونه پاسخ ایمان و اطمینان ایشان را دادند.

این حرف‌ها، گفت و شنودش ساده است اما تصور حقیقت و واقعیت آن بسیار مشکل است. تصور آن یأس و ناامیدی سخت و فراگیر و بعد اطمینان و قیام در متن این یأس‌ها، انسان را با جزئی از بلندای روحی حضرت امام آشنا می‌کند.

پاسخ دهید