• تاریخ و سیره
  • نسخهٔ چاپی
  • همخوان کنید
  • دیدگاه شما

به مناسبت ایام ولادت پیامبر گرامی اسلامی(ص)، در ادامه گوشه ای از زندگانی آن حضرت را از ولادت تا رحلت می خوانید:

 

 

از تولد تا جوانی

«چون چشمم به نخلستان مدینه افتاد، مرا گریه درآمد و زیادت شوق سیّد بر دلم غالب شد و شب و روز در آتش اشتیاق وی می سوختم، لیکن به قید بندگی گرفتار بودم و نمی­ توانستم رفتن»[۱]

این سخنان سلمان فارسی، یکی از اصحاب کبار سیّدی است که دردانه عالم لقب گرفت.حضرت محمّد(ص) در خانواده­ای قریشی به دنیا آمد. پدرش عبدالله بن عبدالمطلب بود و مادرش آمنه بنت وهب. آمنه حکایت کرده بود که: «چون به سیّد حامله شدم، آوازی شنیدم که گفت ای آمنه، می­دانی که به کی آبستنی؟به پیغامبر آخرالزمان آبستنی» و هم او حکایت کرده بود که در آن شب که سید از من  به وجود خواست آمد، ستارگان آسمان دیدم که همچون باران بر سر من فرو می­باریدند و به زیارت سید می­ آمدند.»

تاریخ ولادت حضرت را روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول و به روایتی دوازدهم این ماه نوشته اند. همان سالی که اصحاب فیل قصد مکه می­کند و حق تعالی ایشان را هلاک کرده و به عام الفیل لقب می­ گیرد. دوشنبه روزی بود که ابن عباس گفته بود، ولادت، وفات، ورود به مدینه و بعثت حضرت در این روز قرار گرفته است. شُهره است که در روز ولادتش چهارده برج از ایوان کسری بیفتاد و آتش مجوس در پارس کشته شد و هزار سال بود که آن آتش افروخته بود و هرگز نمرده بود.

پیامبر(ص) هنوز دیده به جهان نگشوده بود که پدرش عبدالله از دنیا رفت. به رسم مألوف جامعه، نوزاد را به دایه سپردند و حلیمه دختر ابو زُوَیب از قبیله بنی سعد هیچ شیر خواره­ای نیافت و به ناچار محمّد(ص) را برگرفت. ناخوش دلیِ حلیمه از گرفتن این نوزاد از باب یتیم بودن حضرت بود. حلیمه که در ضعف روزگار و سختی زندگی به سر می ­برد، با پذیرش محمّد گشایشی در زندگیش حاصل شد. حلیمه گفته بود که «به برکت مصطفی در نعمت و راحت افتادیم و حق تعالی درِ فراخی و روزی بر ما گشاد و هر روز نعمت ما مجدد می ­شد و کرامتی ظاهر می­ شد».

نوزاد شیر خواره اینک دوساله شده بود و باید به نزد مادر باز می­ گشت اما حلیمه همچنان دل در گرو کودک داشت. آمنه اما به ماندنِ محمّد(ص) نزد حلیمه تا مدتی دگر رضایت داد.

بعد از آن مصطفی(ص) چون مدتی گذشت، روزی بیرونِ خیمه واقعه­ ای برایش حادث شد که حضرت بعدها که به منصب رسالت رسید اینگونه توصیفش کرد: «روزی بزغاله ­ای چند می­ چرانیدم، ناگاه دو شخص آمدند و جامه­ های سپید داشتند و در دست ایشان تشتی زرّین بود و آن تشت پر از برف رحمت بود. آنگاه بگرفتند مرا و بخوابانیدند و شکم من بشکافتند و دل من بیرون آوردند و گوشت پاره­ای سیاه از آن بیرون کردند و بینداختند و سپس دل مرا در آن تشت نهادند و به آب رحمت بشستند و بعد از آن، باز جای خود نهادند و شکم من باز دوختند».

حضرت محمّد(ص) به شش سالگی از مادر نیز یتیم می­ شود و عبدالمطّلب به تنهایی سرپرستی او را بر عهده می­ گیرد. عبدالمطّلب به شدت دلبسته نَوه­  خود است و او را ملاطفت بسیار می­ کند و پیش از وفات، محمّد(ص) را به ابوطالب عموی پیامبر(ص) می­ سپارد. ابوطالب با عبدالله _ پدر حضرت محمّد(ص)_ از یک مادر و پدر بودند. برخلاف سایر برادران که تنها هم پدر با عبدالله بودند. ابوطالب هم به غایت آن حضرت را دوست می­ دارد و در بند مراعات وی است و لحظه­ ای از خود دور نمی­ کند.

حضرت محمّد(ص) دوازده ساله بود که کاروان قریش عزم شام می ­کند و محمّد(ص) بر عموی خود اصرار می­ ورزد که مرا نیز با خود همراه کن و به شام بر. ابوطالب که شیفته اوست می­ گرید و می­ گوید: مرا بی وجود تو یک لحظه دل ندهد. در این سفر داستان بُحیرای عابد پیش می ­آید و ابوطالب را بر آن می­ دارد که مراقبت از حضرت را بر سایر امور خود اولویت دهد.

لقب «محمد امین»

حضرت محمّد(ص) روز به روز رشد می­ کند و جوانی رعنا می­ شود. او بیست و پنج ساله است و در مکه به نام «محمّد امین» شُهره. اطلاق این صفت بر حضرت می ­تواند نکته مهمی را مکشوف گرداند. برخی بر این باورند که پیامبر(ص) پیش از رسالت، طریق انزوا پیشه ساخته بود و به تهجّدهای شبانه، خود را مشغول داشته و خلائق را به خود وانهاده بود. اما این سخن با اشتهار پیامبر(ص) به صفت «امین» ناسازگار است. زیرا تنها کسی به این صفت معروف می­ گردد که با مردم برخورد داشته باشد و در امور ایشان وارد شود و چنان با آنها بیامیزد که متّصف به چنین صفت ممدوحی گردد. اگر پیامبر(ص) در کوه و بیابان عزلت می­ گزید، چگونه بدین پایه از شهرت می ­رسید که تنها صفت امینِ شهر بر او اطلاق گردد.

ازدواج با خدیجه(س)

این خصلتِ امانتِ حضرت، سبب می­ شود تا خدیجه بنت خُویلد بر او اعتماد کند و مال خود را به او سپارد و در معیّت غلام خود به تجارت فرستد. مسیله غلام خدیجه(س)، در سفر کراماتی از حضرت می­ بیند و در بازگشت با خدیجه در میان می­ نهد و او را شیفته محمّد(ص)می­ کند. خدیجه بر حضرت پیغام می ­فرستد که :»در قریش چون تو کسی را به صدق و صیانت و امانت نمی­بینم، مرا رغبت می ­افتد که به نکاح تو در آیَم و مالی که مراست در راه تو نهم». پیامبر(ص) این پیغام را می­ شنود و با عموهای خود در میان می­نهد و حمزه را به نزد خویلد ابن اسد _ پدر خدیجه(س) _ می­ فرستد و خدیجه را برای حضرتش خواستگاری می­کند و بیست شتر بُرنای ماده را مهر وی می­ کند. خدیجه(س) از لحاظ شرافت، از بهترین زنان قریش بود. در عصر جاهلیت او با نام «طاهره»خوانده می شد.[۲] پیامبر(ص) پس از ازدواج با خدیجه(س) او را کبرا نامید. خدیجه­ کبرا ۲۵ سال در نهایت راستی و وفاداری با پیامبر(ص) زندگی کرد. در یکی از زیارت نامه ­های رسول خدا(ص) آمده است: «سلام بر همسران پاک و نیک تو، مادران مؤمنان به ویژه سلام بر بانوی راستین و پاک و پاکیزه، خشنود و پسندیده، خدیجه بانوی بزرگ و مادر مؤمنان»[۳].

 برخی بر این باورند که پیامبر(ص) پیش از رسالت، طریق انزوا پیشه ساخته بود و به تهجّدهای شبانه، خود را مشغول داشته و خلائق را به خود وانهاده بود. اما این سخن با اشتهار پیامبر(ص) به صفت «امین» ناسازگار است. زیرا تنها کسی به این صفت معروف می­ گردد که با مردم برخورد داشته باشد و در امور ایشان وارد شود.

همسران پیامبر(ص)

پیامبر(ص) با وجود خدیجه(س) هیچ زن دیگری اختیار نکرد و پس از او به دلائل سیاسی و دینی ازدواج های متعددی انجام داد. همسران پیامبر(ص) با نام «امّ المومنین» شناخته می ­شدند. اطلاق این عنوان بدان سبب بود که کسی اجازه ازدواج با آنها را نداشت. همچنین این نسبت به دلیل بزرگداشت ایشان بر آنها اطلاق می­ شده است.

عایشه دختر ابوبکر یکی از همسران پیامبر(ص) و از خبرسازترین آنها بود. عایشه در سالهایی که پدر و دوست پدرش عمر، خلیفه بودند، جایگاه بسیار بالایی داشت. به گونه­ای که در زمان عمر، خانه عایشه مجلس شورا بود تا در آنجا سرنوشت خلافت روشن شود. پیامبر(ص) همچنین با حَفصه دختر عمر بن خطاب، زینب  بنت خزیمه دختر عم رسول الله(ص)، اُم حبیبه از دختران ابوسفیان، صفیّه یکی از دختران رئیس قبیله بنی نضیر که از بزرگان یهود خیبر بود نیز ازدواج کرد. و این نشان از سیاسی بودن برخی از  این ازدواج ها می­ داد.

تعامل پیامبر(ص) با اعراب جاهلی

در سی و پنج سالگی پیامبر(ص)، ماجرای نصب «حجرالاسود» حادث می­ شود و حضرت محمّد(ص) که امین جامعه لقب گرفته است، نزاع قریشیان را خاتمه می­دهد. اینکه پیامبر(ص) با توجه به عدم پذیرش دین اعراب جاهلی، به عنوان امین آنها محسوب میشده نکته­ای تأمل برانگیز است. بوده­ اند افراد دیگری که دینِ مرسومِ جامعه را نپذیرفته و دین حنیف را اختیار کرده بودند اما مطرود جامعه نیز لقب گرفته بودند. از آن جمله زید ابن عمر بود. او کسی بود که خدایان اعراب را مذمت و سبّ می­ کرد و از زندگی اجتماعی آنان به طور کامل جدا شده و مطرود ساکنین حجاز بود. پیامبر اسلام(ص) با آنکه دین برساخته اعراب را نمی­ پسندید، اما مورد قبول آنان نیز قرار گرفته بود و لقب «محمّد امین» را بر وی اطلاق می­ کردند.

سیره پیامبر(ص) به گونه­ای بود که کراهت و انکار او نسبت به ارزشها و رسوم آن جامعه و واقعیات آن روزگار، بر رفتار و منش شخصی او با دیگران تاثیری نمی­ گذاشت. او مردی با سماحت، اهل معاشرت و دوست دار دیگران بود و این صفات، او را مقبول و مورد اعتماد اعراب کرده بود.

فرود آمدن جبرئیل بر پیامبر(ص)

چهل سالگی حضرت برابر است با فرود آمدن جبرئیل بر او. مشی پیامبر(ص) آن بود که هر سال یک ماه از مکه بیرون می ­آمد و در غار حرا خلوت می­ گزید و اوقات را به عبادت می­ گذرانید و مستغرق در طاعت خدای می ­شد و می فرمود تا درویشانی که آنجا می ­رسیدند را طعام دهند و تیمار کنند. پس از یک ماه به مکه باز می ­گشت و طواف خانه کعبه می­ کرد و بعد از آن به خانه باز می­ گشت. از ایشان حکایت است که :» شبی جبرئیل در آمد و نامه­ ای در پاره­ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت بخوان.گفتم خواندن نمی ­توانم. دوم بار مرا فشرد، چنان که هوش از من برفت و بعد از آن دست از من برداشت و دیگر مرا گفت بخوان. گفتم خواندن نمی­ توانم. سوم بار مرا بفشرد چنان که هوش از من برفت، دیگر مرا گفت بخوان. این نوبت از ترس گفتم چه بخوانم؟ گفت: «اِقراء باسمِ رَبّکَ الذی خَلَق، خَلَقَ الانسانَ مِن عَلَق، اِقراء وَ رَبُّکَ الاَکرم، الذی عَلَّمَ بالقلم، عَلَّمَ الانسانَ ما لَم یَعلم»، پس من این بخواندم. چون بخوانده بودم، جبرئیل از پیش من برفت».[۴]

وقتی پیامبر(ص)پس از نخستین تجربه­ ارتباط وحیانی خویش، از این برخورد احساس هراس و نگرانی می ­کند، خدیجه او را چنین دلداری می ­دهد: «شادمان باش، به خدا قسم که خدای تو هرگز تو را خوار نمی ­شمارد، چرا که تو با خویشاوندان خود می­ پیوندی، سخن دیگران را راست می­ شماری، بار سنگین به دوش می­کشی و به فقیران می­بخشی، میهمانان را گرامی می­داری». این سخنان بسیار شگفت انگیز است و پرده از جنبه ­ای دیگر از سیمای پیامبر اکرم(ص) می ­گشاید. خدیجه(س) خطاب به حضرت می­ فرماید: «تو سخن دیگران را راست می­ شماری».

 سیره پیامبر(ص) به گونه ­ای بود که کراهت و انکار او نسبت به ارزشها و رسوم آن جامعه و واقعیات آن روزگار، بر رفتار و منش شخصی او با دیگران تاثیری نمی ­گذاشت. او مردی با سماحت، اهل معاشرت و دوست دار دیگران بود و این صفات، او را مقبول و مورد اعتماد اعراب کرده بود.

آمرزش خواهی پیامبر(ص) برای کفار قریش

محمد(ص) می­ داند جامعه­ ای که در آن زندگی می­کند به اوج انحطاط اخلاقی و دینی خود رسیده است، اما او همچنان سخن دیگران را حمل بر صحت می­ کند و اصل را بر راست گفتاری افراد می ­نهد. در نگاه پیامبر(ص) کسی از پیش متهم نیست، او غم مردم می­ خورد و از باب شفقت بر خلق با آنها مواجه می ­شود. پیامبر(ص) می گفت: اندوه مردم مکه راحتم نمی­گذارد. شب و روزی نیست که در فکر آنان نباشم و برای رهایی، ایمان و آمرزش آنان دعا نکنم. این دغدغه ­های پیامبر(ص) تا بدانجا بود که خطاب آمد: «ای محمد، آمرزش خواهی تو برای کفّار قریش سودی ندارد. آمرزش آنان را بخواهی یا نخواهی خداوند آنان را نخواهد بخشید. اگر هفتاد بار هم آمرزش بخواهی خداوند هرگز آنها را نخواهد بخشید، زیرا آنها در کفر خود به خدا و رسولش پایدارند و خداوند گروه تبهکاران را هدایت نمی­ کند»(توبه،۸۰).

پیامبر(ص) اما با شنیدن این آیه همچنان اندوهگین است. مدتی بود که عده­ ای از مهاجران، مدام از بد رفتاری و آزار قریش شکایت کرده و حمله به آنها را با اصرار مطرح می­ کردند. مضمون این آیه (توبه،۸۰) مطابق میل آنان بود. سعد ابن ابی وقاص که از افراد تندرو این گروه محسوب می­ شد، از میان جمع برخاسته با لحن پیروزمندانه ­ای می­ گوید: ای رسول خدا باز هم به آنان دعا و طلب آمرزش می­کنی؟ سعد انتظار داشت که پیامبر(ص) به صورت قاطع بگوید نه! اما حضرت بی درنگ پاسخ داد آری! و گفت مگر نه این است که خداوند فرمود: «اگر هفتاد بار هم آمرزش آنها را بخواهی نمی­ بخشم»، آری من بیش از هفتاد بار طلب آمرزش می­ کنم، مگر بخششی صورت پذیرد»[۵].

بعثت پیامبر(ص)

حضرت محمّد(ص) به رسالت مبعوث می­ گردد و مردم را دعوت می­ کند و بت پرستیدن در دل ایشان سرد می­ کند. قریش به انواع کیدها می­ کوشد تا حضرت را از رسالتش باز دارد. گاه او را می­ گفتند که تو شاعری و سخن تو شعر است. گاهِ دیگر می­ گفتند که تو ساحری، او را خطاب قرار می­ دادند که تو دیوان ه­ای اما:

می شنیدم فحش و خَر می­راندم               ربّ یسرّ زیر لب می­خواندم

می شنیدم هر دم از سرّ درون                   اِهدَ قومی انّهم لا یعلمون

و سخت ترین رنجی که پیامبر(ص) از قریش کشید، آن بود که یک روز از خانه بیرون آمد و بر هر که می­ گذشت از کوچک و بزرگ، آزاد و بنده، او را دشنام دادند و گفته ­های او را دروغ خواندند و او را برنجانیدند، چنان که وقتی حضرت به خانه رفت، از فرط رنجش و دلتنگی، گلیمی بر سر کشید و خسبید. جبرئیل فرود آمد و این آیه بر وی خواند که: «ای محمد، ما می­ دانیم که از دلتنگی خفته­ ای و گلیمی در سر کشیده­ ای و از سفاهت کافران آزرده خاطری. لیکن برخیز و باک مدار و آن کافران را بترسان از احوال قیامت و عذاب دوزخ که ما شرّ ایشان از تو دفع می­کنیم و نمی­ گذاریم که تو را از این جهت رنجشی رسد».

پیامبر(ص) خود به شدت از خوار شدن دیگران اجتناب داشت و این نحوه برخوردها را برنمی­ تافت. ایشان بارها می ­فرمود: «خدای عزّوجلّ فرموده است که هر کس بنده مؤمن مرا خوار سازد با من دشمنی کرده است». او لغزشهای دیگران را هم به دیده کرامت می­ نگریست و در می­ گذشت. از ایشان روایت شده است که «به دنبال کشف و پی گیری لغزش های دیگران نباشید، زیرا همانا که به دنبال کشف و پی­گیری لغزش های مسلمانان باشد، خداوند نیز لغزش های او را برملا خواهد کرد، و هر کس را خدا چنین کند، آبرویش را می بَرَد».[۶]

مخالفان پیامبر(ص)

در جریان دعوت پیامبر(ص) در مکه، برخی چون «ابوجهل» مقاومت بسیار ورزیدند و برخی مانند «عتبه بن ربیعه»_ که از سران قریش بود_ با شنیدن آیه­ ای ایمان آوردند. ابوجهل که نامش «هشام بن مغیره» بود از خاندان متموّل بنی مخزوم بود. ابوجهل لقبی طنز آمیز در برابر کنیه اصلی او که «ابوالحَکَم» بود، اطلاق شد و این به خاطر عناد و لجاج سر سختانه­ ای بود که او با پیامبر(ص) و اصحابش داشت.  ابوجهل به جهت مقام و موقعیتی که در میان قریش داشت از به خطر افتادن جاه و مقام خود بیم داشت. او گفته بود که می­دانم آنچه او(رسول خدا) می­ گوید حق است اما پسران قُصی، حجابت و دارالندوه و لواء و سقایت را بردند و ما پذیرفتیم و پس از آن هر دو به مردم نان و غذا دادیم تا آنجا که با ما زانو به زانو نشستند(برابری کردند) و پس از آن گفتند از ما پیغمبری برخاسته است، این را دیگر من نمی ­پذیرم».

حضرت محمّد(ص) که امین جامعه لقب گرفته است، نزاع قریشیان را خاتمه می­ دهد. با آنکه دین برساخته اعراب را نمی ­پسندید، اما مورد قبول آنان نیز قرار گرفته بود و لقب «محمّد امین» را بر وی اطلاق می­ کردند.

از دیگر سران مخالف پیامبر(ص) ولید بن مغیره بود. او هم از قبیله بنی مخزوم بود و ثروت و مقامی داشت. او را «عِدل» می خواندند، به معنای معادل و برابر با همه قریش. گفته می­ شود، قریش همگی مخارج پوشش کعبه را می­دادند و او به تنهایی  پوشش دیگری برای کعبه درست می کرد. ولیدبن مغیره کسی بود که تهمت سحر بر حضرت رسول نهاد.

سعید بن عاص هم که در ابتدا مخالفتی با حضرت نمی ­کرد، از در مخالفت با حضرت در آمد. گفته می­ شود علت مخالفت او خوابی بود که پسرش دید و به اسلام گروید و این باعث شدت لجاجت او با پیامبر(ص) شد. بیشتر مخالفان حضرت رسول(ص) در مکه منسوب به «زنادقه» بودند. و این مخالفتها علی الاغلب از روی لجاجت و عناد بوده است. به همین دلیل است که برخی تاریخ نگاران مقصود از جاهلیت را نادانی نمی­دانند بلکه آن را در مقابل «حلم» قرار داده­اند.

هجرت به مدینه النبی

سختگیری های قریش بر پیامبر(ص) و امّتش روز به روز شدت می­ یافت. آنها اجازه شنیدن کلام حضرت را به مردم نمی­ دادند. این مخالفت ها تا بدانجا پیش رفت که قصد قتل حضرت کردند، اما یار همیشگی او، مولا علی(ع) در بستر حضرت خوابید و محمد(ص) جان به سلامت به در برد. پیامبر(ص) و امت اسلامی که به عنوان اقلیتی در دل مکه به فعالیت می­ پرداختند، در فکر ایجاد شرایطی بر آمدند تا بتوانند آزادانه تر به تبلیغ عقیده خود بپردازند. لذا بیعتی با انصار بسته شد و پیامبر(ص) به همراه اصحاب به سرزمین یثرب که بعدها «مدینه النبی» نامیده شد، هجرت کردند.

عباس _عموی پیامبر(ص) _ به اهل مدینه سفارش کرده بود که «ای قوم انصار، می­ دانید که محمّد(ص) به نزد ما چه عزیز و مکرّم است و نمی­ خواهیم که لحظه ­ای در پیش ما نباشد. لیکن چون میل وی چنین است که به جانب مدینه هجرت کند و پیش شما مقام سازد، ما نیز رضای وی را می­ خواهیم. پس اگر شما می خواهید که وی را به مدینه برید و او را مقیم و ساکن آنجا گردانید، شما را با وی بیعت چنان باید کرد، همچنان که زن و فرزند خود از دشمنان نگاه دارید، او را نیز نگاه دارید. فرستادگان یثرب این سخن را می­ پذیرند و بر دل می نهند و پیامبر(ص) می­ فرماید: «زین پس خونِ من خون شماست و حَرَم من حرم شماست و من از شما ام، و شما از منید، با آنکه جنگ کنید، من جنگ کنم و با آن کس که صلح کنید، من نیز صلح خواهم کرد». خداوند نیز از این هجرت رضایت دارد و می­ فرماید: «لَقَد رضیَ اللهُ عنِ المومنینَ اذ یُبایِعونَک تحتَ الشجره».

یاران و دوستداران پیامبر(ص) در مدینه

حضرت محمّد(ص) در میان شادی و هلهله اهل مدینه، قدم به آن دیار می­نهد. سلمان فارسی که در آن زمان بنده­ یکی از اعراب بوده، روایت کرده است که :»چون مدتی برآمد و سیّد به مدینه هجرت کرد و در قُبا فرود آمد، من آن روز در بنی قریظه بر سر درختی خرما بودم. و آن کس که مرا خریده بود در زیر درخت نشسته بود. یکی در آمد و با وی گفت: امروز شخصی از مکه آمده است و در قُبا نزول کرده است و مردم مدینه جمع آمده­ اند و او دعوی آن می­ کند که من پیغامبر خدایم. سلمان گفت من بر سر درخت چون این سخن شنیدم، از شادی نزدیک بود تا از درخت بیفتادم. پس زود از درخت فرو آمدم و بر آن شخص دویدم و او را گفتم ما را بازگوی تا این ساعت چه می­ گفتی؟ آن مرد که مرا خریده بود و در بند او بودم برخاست و تپانچه­ ای بر من زد و گفت: تو را با این فضول چه کار است؟ برو و به کار خود مشغول باش. من برفتم و به کار خود مشغول شدم.» پس از آن سلمان نیز به جمع یاران رسول اکرم(ص) می ­پیوندد و از مواجید رحمانی حضرت ارتزاق می­ کند و از دوستداران حضرت لقب می­ گیرد.

از دیگر دوستداران حضرت، اویس قرنی بود که داستان حضرت را شنیده و در طلب ایشان به مدینه آمده بود اما پیامبر(ص) را ندیده و بازگشته بود. شدت علاقه اویس به پیغمبر(ص) چنان بود که چون شنید در جنگ اُحُد دندان حضرت شکسته است، او نیز همان دندان خود را شکست تا متابعت محض از حضرت رسول(ص) کرده باشد.

این نحوه مواجهه با شخصیت پیامبر(ص) در طول تاریخ بارها گزارش شده است. گفته می شود که بایزید بسطامی نیز چون حکایتی از تناول خربزه توسط پیغمبر(ص) نشنیده بود، از خوردن این میوه خودداری می­ کرد.

پیوند برادری میان انصار و مهاجرین

پیامبر(ص) با ورود به مدینه، میان مهاجرین و انصار پیوند برادری بست. علت برقراری این برادری را هم اینگونه بیان کرده­ اند که :»محمد(ص) از کنار افراد که رد می­ شد، آنها از جای خود برمی ­خاستند و احترام می­ کردند! محمّد هم به آنان ادای احترام کرده و تأکید می­ کرد که این کار را با من نکنید، من شاه نیستم. مرا شاه نکنید، من پیامبری ­ام انسانی مانند شما. پیامبر(ص) برای در هم شکستن این مرزهای طبقاتی که سنت همیشگی تاریخ بود، چاره­ای اندیشید و آن اعلام برادری همگانی بود».[۷] وقتی که پس از بعثت، عده­ای از عرب­ها خواستند با آن حضرت چون پادشاهان رفتار کنند، نمی پذیرد و چون می­ بیند که یک اعرابی در حضور او زانوانش می­ لرزد، او را آرام می­ کند و آن جمله مشهور را بر زبان می ­آورد که «من فرزند زنی هستم که در مکه قدید می­ خورد». این جنبه از شخصیت پیامبر(ص) چنان بود که در شأن ایشان آورده­ اند که هرگاه با مسلمانی دیدار می­ کرد با آنها دست می­ داد. بیش از همه لبخند بر لب داشت و در روی یارانش خنده می­ کرد و همواره آغاز به سلام داشت. و این روحیه و برخودِ نبی اکرم(ص) از بهر آن بود تا احساس مواجهه با پیامبر، بدون لکنت زبان  حاصل شود.

بر اساس پیمان برادری، حمزه ابن عبدالمطلب _که عم مصطفی بود و شیر ذوالجلال_با زیدبن حارثه که غلام حضرت(ص) بود، برادری گرفت. سلمان که تازه او را خریده و آزاد کرده بودند، با ابودرداء دست برادری داد و حضرت محمد(ص) خود نیز علی(ع) را به برادری برگزید. پیمان برادری میان افراد را حضرت بر اساس قرابت روحی آنها برقرار کرد و این نشان از نزدیکی پیامبر(ص) به حضرت امیر(ع) دارد.

نیرنگ یهودیان بر پیامبر(ص)

پیامبر(ص) در مدینه حکومتی اسلامی تشکیل داد و برای استقرار آن جنگهای متعددی صورت پذیرفت. اما این اسوه مکارم اخلاق، هیچگاه دیده شفقت ورزی بر خلق را از خود دور نداشت. در جنگ خیبر و در هنگام پیروزی بر خصم، تقاضای یهودیان خیبر را مبنی بر اینکه آنان در سرزمین خیبر سکنی گزینند و اراضی و نخلهای خیبر در اختیارشان باشد را پذیرفت. و حتی در برخی نقلها آمده است که پیامبر(ص) خود، این پیشنهاد را عرضه داشت و دست یهود را در امور کشاورزی و غرس و نهال و پرورش درختان بازگذارد.

 محمد(ص) می­ داند جامعه­ ای که در آن زندگی می ­کند به اوج انحطاط اخلاقی و دینی خود رسیده است، اما او همچنان سخن دیگران را حمل بر صحت می ­کند و اصل را بر راست گفتاری افراد می­نهد. در نگاه پیامبر(ص) کسی از پیش متهم نیست، او غم مردم می­خورد و از باب شفقت بر خلق با آنها مواجه می­ شود.

اما در برابر این نحوه مواجهه­ حضرت، یهودیان از خیانت خود فروگذار نکردند و در کمین حضرت نشستند و نقشه ­ها کشیدند.گروهی، زنِ یکی از اشراف یهود را فریب دادند که پیامبر(ص) را از طریق غذا مسموم سازد. نقشه وی نیز چنین بود که آن زن، کسی را در خدمت یکی از یاران پیامبر(ص) فرستاد و از او پرسید که پیامبر اسلام(ص) کدام عضو از گوسفند را دوست می­دارد؟ او در پاسخ گفت: ذراع (ران) گوسفند مطبوع ترین عضو برای اوست. آن زن گوسفندی را بریان کرد و آن را مسموم ساخت و بیش از همه در ذراع آن سَم داخل نمود و به عنوان هدیه خدمت پیامبر(ص) فرستاد. پیامبر(ص) نخست لقمه­ای را که بر دهان خود گذارد احساس کرد که مسموم است. فوراً آن را از دهان به در آورد، اما کسی که با ایشان غذا می­خورد(بشر بن براء معرور) که از روی غفلت چند لقمه ­ای از آن خورده بود، پس از مدتی بر اثر سَم در گذشت. پیامبر(ص) دستور داد که آن زن را احضار کنند. سپس به او گفت چرا چنین جفایی را بر من روا داشتی؟! وی در پاسخ به عذری کودکانه متمسک شد و گفت: تو اوضاع قبیله ما را بر هم زدی، من با خود فکر کردم که اگر فرمانروا باشی، از خوردن آن خودداری خواهی نمود.» پیامبر(ص) با شنیدن سخنان او خم بر ابرو نمی ­آورد و از وی در می­ گذرد و از تعقیب دیگر همدستان وی نیز منع می­ کند.گفته می­ شود که پیامبر(ص) مدتی پس از این واقعه، به علت همان زهر از دنیا رفت.

عزم بهشت دردانه هستی

نقل است که ابتدای رنجوری احوال پیامبر(ص) در ماه ربیع الاول بود. ابومُویهبه غلام پیامبر(ص) نقل کرده است که «در آن شب  که در سیّد رنجوری ظاهر شد، در میانه های شب سیّد مرا از خواب بیدار کرد و گفت: ای ابومویهبه، بیا  با من به گورستان بقیع برویم که امشب مرا فرموده ­اند که اهل گورستان بقیع را آمرزش خواهم. پس من با وی برفتم، پس از آن سید روی به من کرد و گفت: یا ابومویهبه، مرا مخیّر کرده­ اند میان مُلک دنیا و زندگانی دراز و بعد از آن بهشت و میان مرگ و دیدن حق تعالی و یافتن بهشت. من گفتم پدر و مادرم به فدای تو باد! یا رسول الله اکنون مُلک دنیا و زندگانی دراز و بعد از آن بهشت اختیار کن. سید گفت: لا والله، بل که مرگ و دیدار حق و یافتن بهشت اختیار کردم.»

و اینچنین  بود که دردانه و گوهره­ی هستی رخ در نقاب خاک کشید. او مکتبی عظیم را بنا نهاد. مکتبی که پیام آور رحمت و معنویت بود. و محمِّد بن عبدالله اینک در مدینه النبّی خفته است و جانها را سیراب می­کند. همانجا که سلمان فارسی گفته بود»چون چشمم به نخلستان مدینه افتاد، مرا گریه درآمد و زیادت شوق سیّد بر دلم غالب شد و شب و روز در آتش اشتیاق وی می­ سوختم، لیکن به قید بندگی گرفتار بودم و نمی ­توانستم رفتن».

 

پی نوشتها

[۱] سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحاق همدانی، ص۱۰۳

[۲] سیره صحیح پیامبر اعظم، سید جعفر مرتضی عاملی، ص۱۴۳

السلام علی ازواجک الطاهرات الخیرات، امهات المومنین، خصوصا الصدیقه الطاهره الزکیه الراضیه المرضیه خدیجه الکبری ام المومنین، (بحار الانوار، ج ۹۷، ص۱۸۹) [۳]

[۴] سیرت رسول الله، صص۱۱۰-۱۱۱

[۵] به نقل از سید یحیی یثربی، محمد پیام آور عدل و آزادی، ص۲۱۶

[۶] کافی ج۲، ص۳۵۵

[۷] یحیی یثربی، پیشی، ص۱۸۶

پاسخ دهید