گفت‌وگو با دکتر صادق طباطبایی به مناسبت سی و پنجمین سالگرد همه‌پرسی جمهوری اسلامی

sadegh tabatabaie (3)علی گنجی: هنوز هم اگر سراغ جوان شیک‌پوش و خوش بیان، انقلاب را بگیری؛ تقریبا همه صادق طباطبایی را معرفی می‌کنند. از بیان نسبت‌های خانوادگی و روابط نزدیکش با چهره‌های سرشناس سیاسی، اجتماعی و مذهبی که بگذریم صادق طباطبایی از جمله فعال‌ترین مبارزان انقلاب اسلامی، در خارج از کشور محسوب می‌شود. بعد از انقلاب در دولت موقت حضور داشت و مسئولیت برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی را بر عهده گرفت. صادق طباطبایی از نزدیک در جریان بسیاری از حوادث مهم قبل و بعد از انقلاب قرار داشته است و بدون شک هنوز ناگفته‌های فراوانی دارد.

در یک روز سرد زمستانی مهمان او شدم تا از روزهای بهاری انقلاب برایمان بگوید. کسالت و بیماری مانع از خوشرویی و مهمان‌نوازی‌اش نبود و مثل همیشه با صبر و حوصله به سؤال‌ها پاسخ می‌داد. احترام و سعه صدر ایشان در برخورد با جوانان مثال زدنی است و وی را به چهره ای محبوب در بین جوانان تبدیل کرده است. برای او که اکنون مشغول مداوای بیماری‌اش در آلمان است، آرزوی بهبودی داریم. در ادامه متن کامل این گفت‌وگو را می‌خوانید.

– آقای دکتر، اینطور که ما در شواهد تاریخی می بینیم؛ نیروهای مبازر اسلامی، از یک مقطع زمانی به بعد هیچ مشروعیتی برای نظام سلطنتی قائل نیستند. به همین دلیل حتی کوچکترین مصالحه یا مسامحه در برابر حکومت پهلوی را بر نمی تابند. این درحالی است که به نظر می رسد هیچ نظام حقوقی مشخصی را به عنوان جایگزین سراغ ندارند. به عنوان اولین سوال شما ریشه این عدم مشروعیت در حالی که هنوز به نظام حقوقی بعدی فکر نمی کردند را چه می دانید؟

خب ببینید مساله شرایط اختناق است. در آن زمان و آن فضای سیاسی امکان هیچ نوع انتقاد نبود، اختناق به سبک بسیار وحشتناکی حاکم بر کشور بود. کسانی که به عدم مشروعیت نظام اعتقاد داشتند نمی توانستند بیان کنند. در مورد مشروعیت هم اگر ما مشروعیت حکومت را بر اساس حکومت مردم بر مردم یا همان مبتنی بر آرای عمومی بدانیم و آن را قبول داشته باشیم؛ نظام پادشاهی هیچ وقت مبتنی بر آرای عمومی نبوده است.

مردم در جنبشی مثل جنبش مشروطه می خواهند در برابر نظام استبدادی قدمی بردارند. بنابراین وارد مرحله جدیدتری می شود و یک پله به جلو می آیند. در همانجا باز به دو دیدگاه متفاوت برخورد میکنیم. شما حتما نقد های میرزای نائینی را خوانده اید. ایشان انتقاداتی به حکومت دینی مطرح می کنند؛ در بحث مقابله با استبداد ششمین و قوی ترین عامل مقوم استبداد را مذهب می داند. این در حالی است که ایشان به عنوان یک مرجع دینی و یکی از بزرگان دینی که از بنیانگذاران و از حامیان مشروطه است این نظرات را بیان می کنند.

اما در سال ۱۳۳۲ که حکومت مصدق با کودتای آمریکای، انگلیسی سقوط کرد، مبارزان به این نتیجه رسیدند که آن سیستم و آن حکومت دیگر قابل دوام نیست و هرچقدر بیشتر طول بکشد، فسادش بیشتر شده و بیشتر هم جلوه گر می شود. عاملان حکومت چون می خواهند پایه های حکومت استبدادی خود را مستحکم کنند؛ بدیهی است ظلم و جور و جفا هم بیشتر خواهد شد. به همین خاطر هر چقدر جلوتر می آییم و به اواخر دهه سی و آغاز دهه چهل می رسیم، بر شدت مبارزه نیروهای ضد ظلم و ستم افزوده شده و دامنه مبارزان گسترده تر و میدان مبارزه وسیعتر می شود. مهندس بازرگان در دادگاه نظامی خطاب به دادستان می گوید به اعلیحضرت بگویید: ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما صحبت می کنیم. اگر حرف ما را نپذیرید و صحبت های خیر خواهانه مارا گوش نکنید، آخرین گروهی که بوسیله زبان با شما حرف می زند ما هستیم.

خب اینجا پیداست که عدم مشروعیت نظام شاهنشاهی در اندیشه و ذهنیت گروه های مبارز یا حداقل گروه های مبارز مسلمان به وجود آمده است. منتهی بیانش به همان دلایلی که ذکر کردم – و می توانید بیشتر مطالعه کنید و ببینید – ممکن نبود.

وقتی ما به تاریخ نگاه می کنیم، ظلم و ستم حکومت ها موضوع تازه ای نیست و اتفاقا ایستادگی در مقابل ظلم حتی با دغدغه مذهبی همیشه وجود داشته است. اما در این دوره که ما درباره آن حرفی میزنیم پدیده ای نو ظهور وجود دارد و آن هم ورود نیروهای اسلامی به مبحث حقوق عمومی اسلامی است. این پدیده ابتدا در میان روشنفکران دینی و بعد از چند سال از جانب یک فقیه پای بند به فقه سنتی مطرح می شود. آن هم فقه سنتی که فقط به مسائل حقوق خصوصی می پردازد. فکر نمی کنید این پدیده می تواند نتیجه واکنش به رشد تفکرات مارکسیستی باشد؟ بدین منظور که اگر نیروهای مذهبی مدل حکومتی تعریف نمی کردند در رقابت با مبارزه علیه استبداد و ستم از آنها عقب می ماندند؟

نکته ای که درباره فقه سنتی گفتید، درست است. اصلی به نام حقوق ملت برایشان مطرح نبود. پدرم تعریف می کردند که در مجلس خبرگان قانون اساسی، ایشان و آقای طالقانی در کنار هم می نشستند؛ چون جایگاه و صندلی های نمایندگان بر اساس حروف الفبا بود.. ط طباطبایی و ط.. طالقانی، وقتی آقای بهشتی به سرفصل حقوق ملت ها می رسند، یکی از آقایان بلند می شود و اعتراض می کند که «حقوق ملت ها » یعنی چه؟! «ملت» حقوقی ندارند!! ملت چه حقی دارد؟ «ملت مکلف است و مقلد!» وظیفه و حق دیگر ی هم ندارد و بیخود بدعت گذاری نکنید! آیت الله طالقانی رو به پدر من کرده و با حالتی نیمه برافروخته می گوید: عقب ماندگی و بد بختی ما را می بینید؟ ببینید ما کجا گیر کرده ایم. ما الان در چنین زمانه ای باید بیاییم و در چنین جایگاه قانونگذاری؛ اصلی را به اسم «حقوق ملت ها» مطرح و ضرورت آن را تشریح کنیم. ببینید ما درکدام مقطع تاریخی متوقف شده ایم و چقدر راه پیش رو داریم….

اما بیشتر از آن که این پدیده را واکنشی به اندیشه و ایدئولوژی کمونیسم بدانیم؛ آن را باید بیشتر معلول حرکت روشنفکران دینی غیر روحانی بدانید. این روشنفکران بعد از دهه بیست و سی به نوعی از نگرش و برداشت دینی رسیدند که با نگاه سنتی تفاوت ها داشت. در این دیدگاه و برداشت دینی همانطور که دنیا و اخرت را جدا از هم ندانسته و هر دو را در امتداد هم می دیدند، روح و ماده را هم از یکدیگر جدا نمی دیدند. در باور اجتماعی آنها استبداد و به تبع آن وابستگی خلاف شئونات دینی و اسلامی می بود. لذا مبارزه با استیلای خارجی و استبداد داخلی دو اصلی بود که در اساسنامه اولین گروه سیاسی مذهبی ایران که در ایران شکل گرفت؛ یعنی نهضت آزادی ایران، وجود دارد. به دلیل نزدیکی که این جریان با رهبری روحانیت غیر سنتی مثل امام خمینی پیدا کردند؛ نوعی وحدت و همدلی بین این ها شکل می گیرد.

روشنفکران و نواندیشان دینی این پتانسیل را که تلاشی برای رسیدن به استقلال و نفی وابستگی از طریق مبارزه با استبداد داخلی بود, در روحانیتی که امام رهبری آن را بر عهده داشتند به خوبی می دیدند. روحانیون آشنا به زمانه هم این اندازه اعتماد و اخلاص را در دین باوری آنها می دیدند؛ لذا دست به دست هم میدهند و اصل وحدت کلمه و وحدت حوزه و دانشگاه؛ شعار امام خمینی می شود که مورد قبول هر دو طیف قرار می گیرد. ما آن زمان در انجمن های اسلامی در اروپا همین شعار را با عبارت «وحدت طلبه و دانشجو» به عنوان یک فریضه دینی و یک اصل مهم مبارزه علیه استبداد داخلی و استیلای خارجی مطرح می کردیم.

به این ترتیب افرادی در سطوح بالای گروه های سیاسی هر دو طیف وارد حیطه عمل شدند و به طور جدی این موضوع را پیگیری می کردند. در نتیجه وحدت حوزه و دانشگاه بود که در میدان عمل و مبارزه آن دسته از مبارزین دانشگاهی در واقع مهندسی انقلاب را عمده وظیفه خود قلمداد کرده و روحانیت تحت رهبری امام هم با نهایت جانفشانی و فداکاری؛ وظیفه بسیج توده ها را بر عهده گرفت. این حرکت از سال ۴۲ – ۴۳ شکل گرفت و آغاز شد.

در خارج از کشور که فضای آزاد سیاسی وجود داشت، جنبش های مارکسیستی در این مقطع حرف اول را می زدند و بعد از آن ها دانشجویان وابسته به جبهه ملی بودند که بیشتر به مکتب سوسیالیسم می اندیشیدند. بچه مسلمان هایی هم که بر مبنای اندیشه دینی می خواستند حرفی بزنند در اقلیت بودند. اما سال ۱۹۶۴ – که می شود سال ۱۳۴۳-، دو تحول مهم صورت می گیرد و دو نقطه عطف ایجاد می شود. حزب توده در آن ایام به حزبی مرتجع که وابسته و سر سپرده به اتحاد شوروی است مشهور بود. وابستگی به کشوری که برای اشرف پهلوی فرش قرمز پهن می کرد خوشایند مبارزان نبود و لذا پیوسته حزب توده را سرکوفت می زدند و آنها هم چاره ای جز پذیرش خط مشی سیاسی شوروی نداشتند؛ چه در آن صورت از حمایت سیاسی آنها محروم می شدند. در این شرایط چین پیروز بر امپریالیسم آمریکا وارد صحنه بین الملل می شود و ادعا می کند، در میان یک میلیارد انسان چینی تحت لوای مائوئیسم؛ یک نفر گرسنه را پیدا نمی کنید! مائو خطاب به کمونیست های جهان می گوید شمایی که به دلیل شرایط حاکم بر کشور هایتان ناچار هستید به اردوی سوسیالیسم شرق، یعنی شوروی پناهنده شوید و به فساد و قبول وابستگی به آنها کشیده شوید. شما می توانید از دست سیاست های سلطه طلبانه آنها رهائی یافته و با اعلام انزجار نسبت به آن به احزاب وابسته به ما بپیوندید و از همه گونه حمایت ها – حتی حمایت مالی هم – برخوردار شوید. عده زیادی از کمونیست های توده ای ایرانی مقیم اروپای شرقی به اروپای غربی – عمدتا» آلمان و ایتالیا و بلژیک آمده و به تشکیلات آن ها هجوم می آورند و سازمانی به نام «سازمان توده انقلابی» تشکیل می دهند. رهبری این جریان به دست سه تن از اعضای قدیم و سالمند حزب توده یعنی آقایان قاسمی، فروتن و سقایی قرار گرفت که ما اسمشان را گروه قفس گذاشته بودیم. این ها پیرمردهایی بودند که نمی توانستند جوابگوی احساسات جوانان ۱۸ و ۲۰ ساله پر شور باشند. لذا کمتر از شش ماه نگذشته بود که بین این ها انشعاب صورت گرفت. از درون این سازمان؛ سازمان کادرهای توده انقلابی بیرون آمد. باز در میان این ها هم اختلافاتی در مورد شیوه مبارزه وجود داشت. اینکه مبارزه مسلحانه یا غیر مسلحانه باشد؟! در نتیجه به گروه های مختلفی مثل گروه پیکار، گروه ستاره سرخ و.. تقسیم شدند.

Khomeini-Postcard-franceحرکت دوم و نقطه عطف دوم؛ همزمان در ایران و در پی حوادث ۱۵ خرداد و تبعید آقای خمینی اتفاق افتاد که آغاز یک حرکت سیاسی هدفمند و پرجوش گشت که بر اصول و ارزش های مذهبی مبتنی بود و هر دو نیروی متحد؛ حوزه و دانشگاه؛ در باطن نظام دربار سلطنتی را هدف قرار داده بودند. لذا نیروهای سیاسی و ملی معتقد به مذهب که اکثراً متمایل به نهضت آزادی بودند، مانند علی شریعتی و حسن حبیبی و صادق قطب زاده و رحمان کارگشا و ابراهیم یزدی و مصطفی چمران و.. دیگران که در واقع پیش کسوتان نسل ما بودند دور هم جمع شدند و در پیوند با هسته مرکزی نهضت در داخل کشور؛ یک سازمان سیاسی مذهبی مبارز را شکل دادند. منتهی با این تفاوت که در فضای خارج از کشور بودند و از آزادی های سیاسی بهره مند. این جریان سیاسی مذهبی در واقع سخنگوی حوادث و جریانات داخل کشور شد و بموازات رشد کمی و کیفی خود؛ با آیت الله خمینی در نجف نیز پیوندی استوار برقرار کرد و حتی از جانب ایشان اجازه اخذ وجوهات شرعی و تصرف در بخشی از آن ها را دریافت کرد.

این پیوند میمون میان تکنوکرات های روشنفکر مسلمان و روحانیون مترقی و مبارز غیر سنتی؛ نیروی سیاسی عظیمی را ایجاد کرد. با تشکیل سازمان دانشجویان مسلمان و انجمن های اسلامی دانشجوئی در شهرهای دانشگاهی کشورهای اروپا؛ آمریکا و کانادا و برخورداری از حمایت های آشکار آیت الله خمینی و شخصیت های برجسته دیگر مذهبی نظیر امام موسی صدر و شهید بهشتی در مرکز اسلامی هامبورگ؛ جنبش دانشجوئی خارج از کشور از انحصار کنفدراسیون و نیروهای مارکسیست و سوسیالیست خارج شد. در سال های رشد مبارزات انقلابی مردم ما و در زمانی که هر روز بر شکوه مبارزات مردمی افزوده می شد؛ کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی روز به روز ضعیف تر شده و در ماههای پایانی رژیم سلطنتی در احتضار فرو رفت. در این زمان بود که اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا؛ آمریکا؛ کانادا و شبه قاره هند؛ جریانات و حوادث داخل کشور و بیانیه های امام را به جهان بازتاب می داد. در این دوران خود من سالی حد اقل یک یا دوبار به نجف می رفتم و با گزارش های مختلف از مبارزات ملی و مذهبی و نیز اوضاع سیاسی کشورهای مغرب زمین ایشان را در جریان مسائل قرار می دادیم.

– بعد از فوت آیت الله بروجردی شاه بلافاصله اصلاحات خود را آغاز نمود و ما می بینیم که امام خمینی نیز از همان مقطع از طریق نامه هایی که برای شاه می نوشت اعتراض خود را اعلام می کردند. سرانجام این اعتراضات به حادثه ۱۵ خرداد و سپس تبعید ایشان به نجف رسید. متن نامه ها و سخنرانی های امام نشان می دهد که ایشان آن زمان با دغدغه های مبتنی بر فقه سنتی لب به اعتراض گشودند. اینطور به نظر می رسد که ایشان بعد از تبعید شدن به این نتیجه می رسند که باید به مباحث حقوق عمومی ورود کنند. برای مثال می توان به جزوه ولایت فقیه یا همان حکومت اسلامی ایشان اشاره کرد که مربوط به دوره حضور ایشان در نجف است. به نظر شما آیا می توان گفت ایشان از روز اول چنین رویکردی نداشتند بلکه این رویکرد تاسیس نظام و حکومت اسلامی در سیر مبارزه و در مسیر تجربه ها حاصل شد؟

البته عموماً اینطور گفته می شود. اما آثار مکتوب ایشان نظیر «کشف اسرار» نشان می دهد که ایشان اصولاً و در واقع به نظام سلطنتی اعتقاد نداشته و آن را خلاف عقل می دانستند؛ منتها در آن زمان ایشان شرایط اختناق سیاسی و نظام پلیسی داخل کشور را برای پیروان خود در نظر می گرفتند. اندیشه ضد سلطنتی ایشان همانطور که گفتم در کتاب «کشف اسرار» مشخص است. شاید بتوان ادعا کرد که در آن زمان وضعیت جامعه طوری بود که شرایط حاکم اجازه پذیرش رویکرد انقلابی امام را نمی داد. ایشان باید قدم به قدم پیش می آمدند و در عین حال مراعات شرایط سیاسی همراهان را می کردند. ایشان در نجف می تواند تا حدودی همه چیز را بگوید اما اگر در ایران کسی بخواهد اشکارا با ایشان همراه شود و قدمی بردارد؛ بسته به میزان همراهی و هم قدمی که با ایشان داشت؛ باید پذیرای خطرات زندان و شکنجه و حتی اعدام می شدند.

– آقای دکتر! این تاکید من بر این سوال که ایا امام خمینی از ابتدا این رویکرد فقهی را داشتند یا اینکه شرایط روز ایشان را به این سمت می آورد، به این خاطر است که ما بعد از انقلاب در رابطه با شورای نگهبان مباحثی داریم که به همین رویکرد فقهی ایشان بر می گردد. وقتی به کتاب «حکومت اسلامی» ایشان که آن دوره بازتاب وسیعی هم داشته است نگاه می کنیم، مطالب کتاب خیلی کلی تر از آن است که بتوان یک نظام حقوقی از آن استنباط نمود.

البته من نسبت به آن کتاب یا جزوه نظریه ولایت فقیه هم؛ یک نظری دارم که غیر از نظری که همه دوستان دارند. نظر من این است که امام در آنجا در صدد این نیست که طی چند جلسه بحث های فقهی خود؛ مبانی جامع الاطراف و جهانشمول حکومت اسلامی را بیان کند و به تبیین مانیفست سیاسی نظام حقوقی حکومت اسلامی بپردازد. بلکه لازم می بیند در واقع امر, با این استدلال های فقهی و این مطالب عکس العملی در مقابل جامعه به شدت عقب مانده و سنتی و معترض نجف ایجاد کند. اکثر حوزه های درس و اکثر بزرگان و علمای نجف؛ به امام معترض هستند که با ورود به مباحث سیاسی و درگیری با دولت و حکومت؛ بدعت گذاری کرده و جامعه را به تشتت کشانده است. امام باید به گونه ای با این دیدگاه برخورد می کرد. ببینید امام را به نجف تبعید کردند. چرا نجف؟ برای اینکه بدانید و تصویری درست از نجف آن روز داشته باشید، این را مطلب را از قول امام برایتان می گویم: در جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل ۱۹۶۶، امام در بیانیه های خود بدیهی است که جانب فلسطینی ها را می گیرد. ایشان برای من تعریف کردند که چند تن از بزرگان حوزه به عنوان اعتراض به محتوای اعلامیه های ایشان آمدند و گفتند: «چقدر جوش می زنی برای این اعراب سنی و این دولت های عربی؟! به فرض هم که اسرائیل بیاید عراق را بگیرد، به حوزه که کاری ندارد!». ببینید امام خمینی در چنین جایی و با چنین دیدگاهی قرار گرفته است و می خواهد رهبری سیاسی جامعه ایران را که چند تن از همین آقایان؛ مراجع آن مردم هم هستند بر عهده بگیرد. من اعتقادم این است که ایشان با یک جامعه شناسی و زمان شناسی خاصی؛ میخواهند اصالت و صحت دیدگاه های سیاسی و اجتماعی خود را با همان مبانی فقه سنتی مستدل و بیان کنند. در نهایت امام مبتنی بر همان اصول فقه سنتی به علمای ساکت و پذیرندگان شرایط خفقان و ستم بیان میکند که «شما با اين اهمال كاري ها مى‏خواهيد كه ملائكه اجنحه خود را زير پاى شما پهن كنند؟ مگر ملائكه تنبل‏پرورند؟»

به اعتقاد من بیان این حرف ها با هدف مشخص کردن یک نظام حقوقی عمومی و جامع برای حکومت اسلامی نیست. بیشتر توجیهی فقهی برای آن علمای پر قدرت موجود در نجف است. برای آنکه به آنها بگوید که دیدگاهی که من درس می دهم بر اساس این مبانی است که از قرآن و سنت گرفته شده است. حتی بعضی از فقهای گذشته ماهم این مسائل را مطرح کرده اند. شما غیر از آن مقطع در هیچ جای دیگری نمی بینید که امام از حکومت اسلامی و ولایت فقیه صحبت کند. بیشترین و بارزترین مقطع همان سه ماه حضور در پاریس است که پیش نویس قانون اساسی تدوین شده است. در آنجا، ایشان حتی یکبار هم به بحث ولایت فقیه اشاره نداشتند. زمانی هم که دکتر حبیبی در حال تهیه پیش نویس قانون اساسی بود؛ امام به ایشان نگفتند اصل ولایت فقیه را در پیش نویس جای دهد. وقتی هم که پیش نویس تمام شد و ایشان آن را مطالعه کردند؛ آنجا هم نگفتند چیزی یا اصلی کم دارد. امام این پیش نویس را امضاء هم کردند. قرار بود به رفراندوم گذاشته شود. پس ملاحظه می کنید که قصه از چه قرار بوده است.

– به نظر می رسد که امام بعد از انقلاب هم مخالف این تقسیم بندی مرسوم فقه سنتی و فقه پویا هستند و تاکید دارند که ایشان هم به مبانی فقه سنتی پایبندی دارند.

فقه جواهری.

– بله فقه سنتی جواهری. البته این را هم می شود گفت که برداشت ایشان از همین فقه با برداشت غالب علمای حوزه چه در زمان آیت الله حائری یزدی و چه در زمان آیت الله بروجردی متفاوت است.

در جلد اول خاطراتم، صفحه ۲۷ یک خاطره ای از آیت الله بروجردی درباره حکومت اسلامی نقل کرده ام: «…نواب و یارانش قصد دیدار با آیت الله بروجردی را داشتند که ظاهرا ایشان آنها را نپذیرفته بود. از پدرم شنیده بودم که چند روز بعد که اصحاب آیت الله بروجردی، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه که ظاهرا پدر همین آیت الله لنکرانی، مرجع معاصر؛ علت این رفتار را از آیت الله بروجردی سوال کرده و می پرسد چرا این افراد که خواهان حکومت اسلامی هستند را نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می گویند: این آقایان می خواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری که ظاهرا مرحوم آیت الله کبیر، از علمای بزرگ یا فقهای برجسته بوده است می پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیت الله بروجردی در جواب می گویند، اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ ئ تفنگ به جان مردم می افتد، با این اسلحه می شود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می اندازید. با این اسحه نمی توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می شود.»

khomeini-on-chairامام هم در آن جلسه بودند. من عقیده دارم که وقتی امام حرف آقای بروجردی را می شنود به فکر فرو می رود که چه باید بکند که پاسخ این نقد را بدهد. بنابراین به نظرش می رسد که یک فقیه باید در چنین جایگاهی بنشیند. البته نه فقیه معلم اخلاق! بلکه فقیهی که دست مردم محروم و تحت ستم را بگیرد و بالا بیاورد. البته نه به عنوان یک سلطان! حتی امام می گوید اگر این فقیه مستبدانه رفتار کرد خود به خود معزول است و لزومی نیست که کسی او را عزل کند. به همین دلیل هم در پیش نویس قانون اساسی چیزی به اسم ولایت فقیه نیامد. حتی بالاتر از آن؛ شما می بینید در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ که انقلاب پیروز شد؛ فکر میکنم هشتم یا نهم اسفند بود که امام به قم رفتند. خواهرم از ایشان پرسید آقا در این روزها و این شرایط می خواهید به قم بروید؟! امام می گوید بله؛ کار اصلی ما فعلاً تمام شد. اینجا که کار دیگری نداریم؛ همین آقایان – روحانیون و تکنوکرات ها – با کمک یکدیگرخودشان کشور را اداره می کنند. پیش نویس را هم به زودی به رفراندوم می گذارند و ارگان ها تشکیل می شود و ما هم دنبال اصل کارمان می رویم. البته به وظیفه اصلی مان که نظارت هست می پردازیم؛ انشاء الله مشکلی هم پیش نمی آید.

امام با این دیدگاه به قم رفتند. خواهر من هم این مساله را تایید می کنند. چون ایشان خودش با امام در این رابطه صحبت کرد. منتهی شرایطی پیش می آید که مهندس بازرگان مجبور می شود از ایشان بخواهد که به تهران برگردند. به ایشان می گوید هم قطاری ها و رفقای خودتان نمی گذارند ما کار کنیم. چون واقع اش این بود که برخی روحانیون که تا آن زمان نه طالب قدرت اجرایی بودند و نه توان به دست گرفتن قدرت اجرایی را داشتند، به فکر کسب قدرت اجرائی افتادند، چون هیچ حزبی به خاطر حل سوال و جواب شب اول قبر شکل نمی گیرد بلکه به خاطر کسب قدرت است.

البته در این مقطع عوامل و شرایط و مسائلی پیش می آید که رفته رفته زمینه های وحدت و همدلی سست و سرانجام شکسته می شود. خیلی هایش هم مصنوعی بود و توسط عوامل دیگری از جمله عوامل زیر زمینی حزب توده دامن زده می شود. در واقع سران روحانی نظام را نسبت به نیروهای مخلص و تکنوکرات های غیر روحانی بدبین می کنند، طوری که آنها به این باور و فکر می رسند که ما باید خودمان همه چیز را در دست بگیریم. ما نباید به این ها اعتماد کنیم، این ها سر ما کلاه می گذارند. سران حزب توده در این مدت هم در قالب علنی حزب توده بسیار فعالانه عمل می کردند. من در چند مصاحبه این وقایع را ذکر کرده و تشریح نموده ام. آقای ری شهری هم در جلد سوم خاطراتشان، به خرابکاری ها و محاکمات این افراد مشروحاً است. در یک مصاحبه گفته بودم که سازمان زیر زمینی حزب توده که بعنوان جاسوس برای تخریب این فضای اعتماد و وحدت بین روحانیت و تکنوکرات های مسلمان دائم قدم بر میداشت، در بعضی جاها جاسوسانه عمل می کردند. اما در بعضی جاها و ارگان ها و محافل ستاد داشتند! و به صورت ستادی عمل می کردند! و از آنجا این عملیات را هدایت می کردند. می دانید این ستاد ها در چه جاهایی وجود داشت؟ در تحقیقات آقای ری شهری می خوانیم که در خود حزب جمهوری اسلامی! در مجلس شورای اسلامی! در شورای نگهبان! در دادگاه انقلاب! در صدا و سیما! اینجا ها ستاد خرابکاری حزب توده بوده است. من در جلد چهارم خاطراتم بخش مفصلی راجع به این مواضع آورده ام که البته بعضی از برادران و عوامل ناشر به راحتی قبول نمی کردند ولی خوشبختانه جلد سوم خاطرات آقای ری شهری که منتشر شد، مهر تاییدی بر صحت و اصالت برداشت های من شد.

– آقا دکتر اولین باری که شما واژه جمهوری اسلامی را به عنوان یک نظام حقوقی شنیدید چه تاریخی بود؟

استفاده از واژه جمهوری اسلامی به طور کلی به راه پیمائی روز های تاسوعا و عاشورای سال ۵۷ بر می گردد. در تظاهرات روز تاسوعا؛ شعار مردم «استقلال. آزادی. حکومت اسلامی» بود. شب که گزارش تصویری اش به امام در پاریس رسید. امام به آقای دکتر یزدی گفتند زود با ایران تماس بگیرید و بگویید این شعار عوض شود. بجای حکومت اسلامی بگویند جمهوری اسلامی. ما یک جمهوری می خواهیم که مبتنی بر رای مردم باشد و در بردارنده ارزش های اسلامی. همین.

– خود امام این نکته را گفتند؟

بله. خودشان گفتند. البته خود ما در انجمن های اسلامی دانشجویان در سال ۵۳ -۵۴ سمیناری با عنوان حکومت اسلامی برگزار کردیم. البته در آن زمان در ذهن ما این نکته مورد نظر امام و این تفاوت ماهوی بین جمهوری اسلامی و حکومت اسلامی وجود نداشت. ما در انجمن های اسلامی به حکومت اسلامی اعتقاد داشتیم. مجموعه گفت و گو ها و سخنرانی های این سمینار همان زمان تحت عنوان سمینار حکومت اسلامی، از طرف اتحادیه انجمن های اسلامی چاپ و منتشرشد.

sadegh tabatabaie (2)در همان اوائل برخوردهای غیر منصفانه با دولتمردان و نیروهای تکنوکرات – به گمانم سال ۱۳۶۰ یا ۶۱ در یکی از نماز های جمعه تهران یکی از آقایان خطبا با چنان قاطعیتی بیان کردند که این ها به اسلام فقاهتی اعتقادی ندارند. اصلا به حکومت اسلامی اعتقاد نداشتند! من این کتاب را بردم نشان ایشان دادم، گفتم خیلی زودتر از اینکه شما عنوان کنید و از زبان امام بگویید، آنهم بعد از انقلاب! ما شش هفت سال قبل از انقلاب؛ مساله حکومت اسلامی را در سطح انجمن های اسلامی در اروپا و آمریکا بیان کردیم. خیلی ظالمانه است که الان که در چنین شرایطی سیاسی به گمان شما رقابتی قرار گرفته ایم، برای آنکه رقیب را از میدان به در کنید همچین اتهاماتی و ادعاهایی را مطرح می کنید. ولی خب تحریک و تحریف و تخریب توسط عوامل خارجی هم بود. کا گ ب نقش عمده ای داشت. قدرت های بزرگ دیگر مثل آمریکا و فرانسه و انگلیس و اسرائیل و حتی عوامل شان بیکار نبودند. برای اینکه اینها در طول مبارزات مردم و جنبش از نظام سلطنت حمایت می کردند. به قول کا. گ. ب. علت اینکه قدرت های معاند جهانی موفق نشدند مانع رشد و پیروزی انقلاب شوند؛ این بود که توجه نکردند نکته کلیدی آقای خمینی از سال ۴۲ وحدت حوزه و دانشگاه بود. اینکه عده ای با آشنایی از شرایط جهان انقلاب را مهندسی می کردند و گروه دیگر هم مردم را بسیج می کردند. زمانی که انقلاب پیروز شد باز دیدند همان وحدت حاکم است. به طوری که در کشوری که دو سال در التهاب انقلاب بوده و بیش از شش ماه نفتش صادر نشده و صندوق دولتش خالی بوده، تمامی سیستم اجرائی حکومتی اش منحل شده و اغلب نهادهای نوبنیادش هنوز ارتباطی با جهان نداشت؛ با چه سرعتی و با چه نظمی خود را بازسازی کرده و سر پا می شود. در عرض چهار هفته آقای دکتر مولوی بانک مرکزی با صندوق خالی ارزی را می رساند به جایی که ترانسفر بین المللی ایران شروع می شود. درحالی بود که بعد از انقلاب تمام سازمان و ارگان های دولتی از هم پاشیده شده بود. در کشور انقلاب به معنای واقعی اش صورت گرفته بود؛ انتخابات نبود که یک دولت برود و دولت بعدی سر کار بیاید. در روزهای اول انقلاب پاسبان ها جرات نمی کردند بروند سر چهار راه بایستند. برای اینکه همان لباس های سابق را داشتند. شهربانی هم که نمی توانست شبانه این همه لباس را عوض کند. ایستگاه های پلیس ما آتش گرفته بود. ماشین ها سوخته بودند. در این شرایط کشور باید اداره می شد. امنیت باید حفظ می شد. رکن دو ارتشی وجود نداشت. ساواک وجود نداشت. ضد اطلاعاتی وجود نداشت. این ها همه رفته بودند. کمک های مردمی و همدلی و همگامی و وحدت دو نیروی سازنده روحانی / دانشگاهی؛ ایجاد کمیته ها، نظارت خود امام و دخالت ایشان، در مجموع دست به دست هم داد تا آن مدیریت اجرایی بتواند در کمتر از نه ماه کشور را سرپا کند و اداره کشور را دوباره به روال عادی خودش برگرداند. تا جایی که عده ای گفتند حالا دیگر می شود تلاش کرد تا قدرت را به دست گرفت و تنها افراد خودمان باشند. آقای بهشتی هم گفتند که ما نیروهای جوان و انقلابی خودمان را در راس وزارت خانه ها می گذاریم و از نیروهای مومن کارکشته دعوت می کنیم که به صورت معاون این ها نقش اجرا کنند و تاوان این را هم خواهیم پرداخت. مسلم است وزیر با تجربه نمی تواند کنار یک جوان بنشیند و به او نکته بگوید. جوان یا باید بدون اینکه بیاندیشد حرف معاون را صد در صد قبول کند که این کار غلطی است. یا خودش توانایی داشته باشد که در آن صورت بودن این معاون به طور دائم کنار او چه معنایی دارد؟!

– معمولا اینگونه گفته می شود که جمهوری بیانگر شکل و قالب حکومت است و اسلام بیانگر محتوای آن است. با این اوصاف می توان گفت که جمهوری اسلامی یک جمهوری مشروط است. مشروط به اینکه اسلامی باشد. در خاطرات شما آمده است که برای اولین بار همراه با آقای حبیبی به فکر تهیه یک قانون اساسی افتادید، شما که در جریان تهیه اولین پیش نویس قانون اساسی بودید؛ این مشروطیت را چگونه لحاظ کردید؟

هیچ چیز در این رابطه به یادم نمی آید! چیزی به این شکل و مضمون نداشتیم. یک مقدمه داشت که در آنجا ارزش های اسلامی عنوان می شد.

– یعنی خود تشخیص اسلامی بودن قضایا به مجلس یا همان عرف واگذار شده بود؟

تا جایی که یادم هست شورای نگهبان نقشی شورایی داشت. چون اگر قرار بود فتوا باشد یک فقیه کافی بود!

– خب پس در پیش نویس شورای نگهبان قرار داشته است؟

بله شورای نگهبان متشکل از شش فقیه و شش حقوقدان بود.

– پس می توان اینطور نتیجه گرفت که ولایت فقیهی که مد نظر امام بود از طریق همان شورای نگهبان اعمال می شد. شورایی متشکل از فقها و حقوقدان ها که بر مصوبات مجلس نظارت داشتند و از این طریق جمهوری مشروط به اسلامی بودن می شد و به همین جهت امام متن پیش نویس قانون اساسی را تایید کردند. خب بعد از این که به ایران آمدید, بر سر آن پیش نویس چه آمد؟

وقتی به ایران آمدیم امام به مرحوم حبیبی گفتند شما یک عده از حقوقدانان را جمع کنید و یک بررسی هم حقوقدانان داخلی داشته باشند. آقای حبیبی هم به کمک آقای میناچی در شبستان حسینیه ارشاد عده ای از حقوقدانان از جمله آقایان هادوی؛ کاتوزیان؛ لاهیجی؛ میناچی و … را دعوت می کنند. این گروه نیز بررسی هایی انجام می دهند و در نهایت سه نسخه از آن تهیه می کنند. یک نسخه به شورای انقلاب، یک نسخه به دولت و یک نسخه هم به امام می دهند. سید احمد آقا و من از آن نسخه ها پنج کپی گرفتیم و به مراجع تقلید و آقای منتظری دادیم و یک هفته یا ده روز هم مهلت دادیم که بررسی کنند و نظراتشان را بدهند. در آن زمان تصور و مبنای ما این بود که بر روی همان پیش نویس رفراندوم برگزار کنیم. خب در موعد مقرر مراجع هم نظرات خود را نوشتند و با انشاالله مبارک استـ تایید کردند. فقط آقای منتظری یک سری مطالب راجع به ملی کردن مراتع و آب ها و جنگل ها و از این قبیل نوشته بودند. خود امام هم که مطالعه کرده بودند و تایید کرده بودند.

وقتی که وارد مرحله عملی شدیم و در صدد تدارک رفراندوم بر آمدیم؛ آقای بنی صدر و عده ای مخالفت کردند و می گفتند قول و فعل رهبر نباید متناقض باشد. چون امام هنگامی که در پاریس برنامه های سیاسی خودشان را اعلام کرده بودند. بعد از تشکیل شورای انقلاب و دولت موقت و رفراندوم تعیین نظام سیاسی کشور، تشکیل مجلس موسسان را برای بررسی پیش نویس قانون اساسی ذکر کردند، حالا که پیش نویس تهیه شده و نوبت مجلس موسسان رسیده شرایط کشور به گونه ای که ما در آن زمان فکر می کردیم نبود. در واقع شرایط عادی نبود. تعداد دسته جات و گروه های سیاسی الی ماشاالله زیاد بود.. ما فکر کردیم که اگر قرار باشد مجلس موسسان با این شرایط شکل بگیرد و نمایندگان ایلات و عشایر و اقلیت ها و… حضور داشته باشند. تدوین یک قانون اساسی سه سال طول می کشد تا بخواهد فقط بررسی شود. از طرفی امام هم اصرار داشتند که هرچه سریعتر همه چیز روی اصول و ضوابط باشد. ما به امام گفتیم شما فقط یک راه دارید و این است که حرف خودتان را پس بگیرید. امام هم گفتند اقتضای مصلحت آن روز چیز دیگری بوده و امروز چیز دیگری است.

Iranian_Banisadr_Bazargan_Khomeiniاما آقای بنی صدر هم مته به خشخاش می گذاشت که رهبر نباید قول و فعلش دوتا باشد. امام در پاریس قول تشکیل مجلس موسسان داده است حالا هم باید مجلس موسسان تشکیل شود. آقای مهندس بازرگان هم می گفتند این ایراد وارد است؛ اما امام خودشان باید این مساله را درست کنند. تا اینکه روزی آقای طالقانی گفتند اعضای شورای انقلاب و دولت موقت خدمت امام می رویم؛ موضوع را مطرح می کنیم. همانجا جمع هر تصمیمی که گرفتند و امام قبول کردند همان را انجام می دهیم. جلوی منزل امام آقای هاشمی رفسنجانی به آقای بنی صدر گفتند: اینقدر اصرار نکن. برخی آقایان دمار از روزگار شماها در می‌آورند. همین مطلب آقای هاشمی را غیر از نقل و بیان طنزگونه خودشان دیده ام که چند جا نقل شده است.

– آقای بنی صدر هم در خاطراتشان این موضوع را تعریف کردند..

بله, من غیر از آقای بنی صدر، دیدم که آقای هاشمی هم این خاطره را نقل کردند. وقتی ما پیش امام رفتیم. هر دو استدلال بیان شد. من پیشنهاد کرده بودم که ما این قانون اساسی را از طریق روزنامه ها منتشر کنیم تا مردم بخوانند و بعد به رفراندوم بگذاریم. بعد از پنج سال، ده سال تجربه حکومتی؛ هرجایش که لازم شد را اصلاح می کنیم. الان کشور از این وضعیت در می آید. اگر بخواهد آن مجلس موسسان تشکیل شود با این مشکلاتی که وجود دارد؛ چندین سال طول می کشد.

سکوتی بر جلسه حاکم شد؛ موقعی که امام خواستند حرف آخر را بزنند که من احساس کردم می خواهند بگویند رفراندوم را برگزار کنید؛ در همین لحظه آقای طالقانی گفتند: راه سومی هم وجود دارد؛ نه رفراندوم و نه مجلس موسسان. ما یک مینی موسسان تشکیل می دهیم. جمعی از خبرگان جمع شوند و همین پیش نویس را در عرض یک ماه بررسی کنند و بعد به رفراندوم بگذاریم. این نظر مورد قبول همه قرار گرفت. طبق همان تعبیری که آقای طالقانی به کار بردند قرار شد مجلسی با عنوان «مجلس خبرگان» برای بررسی پیش نویس قانون اساسی تشکیل شود.

البته در دومین یا سومین جلسه آن؛ آقای حسن آیت پیشنهاد وارد کردن اصل ولایت فقیه را داد به عنوان مبنای تئوریک فقهی امام بر نظام حکومتی و آنجا بود که آقای بهشتی و آقای منتظری و بقیه دنبال این را گرفتند و بعد از جلسه سوم، پیش نویس قانون اساسی را تقریبا» کلاً کنار گذاشتند و آن چیزی تدوین شد که به رفراندوم گذارده شد و پس از فوت امام متممی بر آن افزوده شد.

– چطور شد که شما مسئول برگزاری رفراندوم شدید؟

با پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن، وضع صدا وسیما خیلی آشفته بود. در جمع ما هم کسی برای اداره آنجا پیدا نمی شد. آقای مجتهد شبستری از طرف امام آنجا رفتند. آقای صادق قطب زاده و من و چند تن از یاران توانای اتحادیه هم به ایشان پیوستیم روزی به من گفتند آقای قطب زاده با سلحشوری و روش های تند خویانه اینجا را در مواجهه با عناصر چپ و افراطی اداره می کند؛ خیلی هم خوب است. اما ایشان فکر و اندیشه ندارد. من معتقدم تو بیایی و سازماندهی صدا و سیما را بر عهده بگیری، و سپس افزودند که اگر با این پیشنهاد موافق هستی؛ نزد امام بروم و بخواهم حکم انتصاب تو را صادر کنند. من البته به دلایلی چند و از جمله به دلیل دوستی عمیق و دیرینه با مرحوم قطب زاده؛ آن پیشنهاد را نپذیرفتم. اما قرار شد یک سری از بچه های خوب انجمن اسلامی را که دارای قدرت تحلیل و اندیشه بودند بیاوریم به صدا و سیما و مشغول شویم. بنابراین آن زمان فعالیت عمده من در صدا و سیما بود و با دوستان مشغول سازماندهی آنجا بودیم تا اواسط اسفند که احمد آقا از قم به من زنگ زدند. گفتند آقا می گویند رفراندوم را برگزار کنید.

گفتم خیلی هم خوب است اما خب من چه کاره هستم؟ گفت تو با وزیر کشور صحبت کن و بگو امام می گویند رفراندوم برگزار شود. پیش آقای احمد صدر حاج سید جوادی رفتم و پیام امام را رساندم. ایشان گفتند رفراندوم ابزار می خواهد. استاندار، فرماندار، بخشدار و.. می خواهد. وقتی ما هنوز چیزی نداریم، چطور می شود برگزار کرد؟! وزارت کشور یک اداره کل انتخابات داشته است که الان فعالیت ندارد. من هم به احمد آقا تلفن زدم و گفتم: وزیر کشور اینطور می گویند. یک ساعت بعد احمد آقا مجدداً زنگ زد و گفت آقا می گویند رفراندوم برگزار شود.

گفتم احمد جان. خم رنگرزی که نیست. گفت صادق؛ تو آقا را می شناسی. من هم می شناسم! من دیگر برای بار دوم نمی روم به آقا بگویم نه! اگر می خواهی خودت بیا و بگو..

من بلافاصله راهی قم شدم و پیش امام رفتم، گفتم آقا رفراندوم برای چی؟ شما اعلام کنید. همه دنیا می دانند که همه مردم پشت سر شما هستند. شما گفتید حکومت اسلامی نه جمهوری اسلامی. فردا همه کشور گفتند جمهوری اسلامی. شما گفتید دولت بازرگان، فردا همه ایران آمدند و تایید کردند. رفراندوم هم میخواهد همین را نشان دهد. برای چی میخواهید این همه خرج رو دست ملت بگذارید؟ در حالی که هیچ امکاناتی هم نداریم.

گفتند: شما نمی فهمید. الان وضع همین است که شما می گویید. اما ۲۰ سال، ۲۵ سال بعد گفته می شود: عواطف مردم را تحریک کردند و آنچه مورد نظرشان بود را گفتند و مردم بازگو کردند. باید رای گیری شود و تعداد موافق و مخالف مشخص شود و رسماً اعلام شود. گفتم این هم استدلالی است. اما شما می دانید الان کشور در چه وضعی است؟ بگذارید دولت مسلط شود. استاندارها مستقر شوند شاید بشود تا آخر تابستان برگزار کرد.

امام گفتند: چی؟! ایام تابستان؟! نه خیر، همین ایام تعطیلات عید برگزار کنید. گفتم ما الان در ۱۵ اسفند هستیم! گفتند خود تو انجمن چی هستی، سابقه کار تشکیلاتی داری و این کار را خوب بلدی. برو آنجا و سیستم رفراندوم را راه اندازی کن. در مراکز استان ها به آقایان روحانی می گویم هرجا کمک خواستید کمکتان کنند.

گفتم من این کار را نمی کنم چون درست نیست بروم در یک وزارت خانه و به وزیرش بگویم آمده ام رفراندوم برگزار کنم. گفتند من ترتیب کار را می دهم. شب در خانه خواهرم خوابیدم و فردا به تهران آمدم. دو روز بعد آقای صدر حاج سید جوادی دکتر حبیبی و من را با هم احضار کردند. من و دکتر حبیبی هم قبل و هم بعد از انقلاب تقریبا در تمامی مدت باهم بودیم. زمانی که به وزارت کشور رفتیم دو حکم آماده و امضا شده به ما دادند. بنده به عنوان معاون سیاسی و اجتماعی وزیر کشور، که نیروی انتظامی هم جز آن بود. آقای دکتر حبیبی هم معاون عمران کشور شدند. اگرچه در مقابل کار انجام شده بودیم ولی باهم مشورتی کردیم و گفتیم شروع می کنیم.

نقشه تقسیمات کشوری را خواستیم؛ برایمان آوردند. من اصلا خبر نداشتم چند استان و چند بخشداری و چند روستا داریم. بعد با دوستان انجمن و دوستانی که در ایران بودند و میشناختیم، یک ستاد انتخاباتی تشکیل دادیم. برای هر استان یک مسئول گذاشتیم که در مرکز هر استان یک ستاد تشکیل دادند و به تعداد شهرستان ها فرد قابل اعتماد گذاشتند و در هر شهر هم همینطور تا سرانجام به روستاها و بخشداری ها؛ همه را به همین ترتیب سازماندهی کردیم. خودم آیین نامه اجرایی را نوشتم که به دایره حقوقی وزارت کشور تحویل دادیم، آنها تصویب کردند و به دولت ارائه شد. دولت هم به شورای انقلاب فرستاد و شورای انقلاب هم تصویب کرد. موضوع رفراندوم را هم تعیین کردیم. جمهوری اسلامی، آری یا نه!

همانجا بر سر چند موضوع اختلاف نظر وجود داشت؛ اول اینکه یک گزینه نباشد و چند گزینه ای باشد. ما گفتیم رفراندوم همیشه سر آری یا نه است و گرنه دیگر رفراندوم نیست بلکه انتخابات است. طبق اساسنامه شورای انقلاب اینجا هم مساله بر سر رژیم شاهنشاهی و جمهوری اسلامی است و صحبت از اندیشه های مارکسیستی نیست. البته برخلاف آنچه عموماً گفته می شود و افزودن واژه دموکراتیک را به جمهوری اسلامی فقط به مرحوم مهندس بازرگان نسبت می دهند؛ مطلب واقعیت ندارد و امر خلافی است که به شادروان بازرگان نسبت می دهند. واژه دموکراتیک در جمله نظام جمهوری دموکراتیک اسلامی» در بند اول اساسنامه شورای انقلاب تدوین شده توسط آقای بهشتی قید شده است. ببیند در بخشی از اساسنامه شورای انقلاب اینگونه آمده است:

«به حول و قوه الهی بر اساس ابراز اعتقاد اکثریت قاطع مردم ایران؛ نسبت به رهبری مرجع عالی قدر امام خمینی و به موجب حقوق ناشی از مقام رهبری دینی شورایی به نام شورای انقلاب از طرف ایشان بر طبق این اساسنامه تعیین و عهده دار وظایف مندرج در آن می گردد.

ماده یک: ماده یک ـ هدف شورا: شورای انقلاب که پاسدار ثمرات قریب یک قرن مبارزات آزادیخواهانه و استقلال‌طلبانه و حق‌پرستی ملت ایران و جنبش‌های مجاهدانه ۲۷ سالهٔ بعد از ملی شدن صنعت نفت، بالاخص، انقلاب اسلامی همه جانبه ۱۵ سالهٔ اخیر به رهبری امام خمینی می‌باشد، به منظور اجرای اهداف انقلاب در آستانهٔ پیروزی و برای ایجاد حکومت «جمهوری دموکراتیک اسلامی» در ایران انتخاب و تشکیل می‌گردد.»

– ظاهرا همان دوران افرادی پیشنهاد کرده بودند که فقط از عنوان جمهوری استفاده شود.

بله. دایی بزرگ من، مرحوم آیت الله سید رضا صدر، به امام می گفتند در جمهوری اسلامی نقص و ضعف وجود دارد و مردم این را به حساب اسلام خواهند گذاشت. شما همین کارهایی که انجام می دهید ادامه دهید اما اسم آن را اسلامی نگذارید. در نظام جمهوری همین کارها را انجام دهید.

Iran_1358_1979_Islamic_Republic_Referendumدر اواخر اسفند سوال رفراندوم هم تصویب شد. آیین نامه هم که قبلاً تصویب شده بود. با بررسی هایی که انجام دادیم دهم فروردین برای رفراندوم را انتخاب کردیم. بعضی می گفتند در ایام عید ممکن بود مردم در مسافرت باشند اما فرقی نمی کرد چون قرار بود نظام کشور را تعیین کنند و مثل انتخابات مجلس نبود که بخواهند حتما در شهر خودشان باشند. فقط می بایست توجه می کردیم که در شهرهای مسافر پذیر برگه های رای به اندازه جمعیت باشد. خیلی نقاط استان های کردستان و آذربایجان را هم نتوانستیم برگزار کنیم. چون هم در راه ها اخلال می کردند و اعضای وزارت کشور و حامل برگه های رای را کتک می زدند یا حتی می کشتند. با این همه روز دهم فروردین رفراندوم آغاز شد و تا ساعت ۱۱ شب صف های طولانی ادامه داشت. به قدری استقبال زیاد بود که من به امام زنگ زدم و گفتم شما باید اجازه بدهید که ما این انتخابات را تمدید کنیم. علی رغم اینکه ما از صبح زود در حال کار هستیم، جمعیت به حدی است که تا ساعت دو نیمه شب هم رای گیری تمام نخواهد شد. اگر شما اجازه بدهید ساعت ۱۲ شب تعطیل کنیم و فردا صبح دوباره ادامه دهیم. بهرحال موافقت را از ایشان گرفتیم و به عنوان اسناد رفراندوم هم ثبت کردیم. البته نتایج خیلی از شهر های کوچک، از بعد ظهر یا غروب همان روز اول می آمد و روی تابلوی حوزه ها در ستاد انتخاباتی کشور نوشته می شد. در مجموع ساعت ۱۲ که ما تعطیل اعلام کردیم تا ۸ صبح فردا، نزدیک به ۷۰ درصد آرا جمع آوری و شمارش شد. فردا صبح مجدداً رای گیری را تا ساعت دو و سه بعد از ظهر ادامه دادیم و بعد از ظهر رفراندوم به طور کلی پایان یافت. ساعت ۱۰ شب برای گزارش رفراندوم به قم رفتم. ساعت یازده و نیم رسیدم و در خانه خواهرم منتظر شدم تا زمانی که امام برای نماز شب بیدار می شوند، بین نماز شب و نماز صبح گزارش خودم را به ایشان بدهم.

وقتی پیش امام رفتم اولین حرفی که زدم این بود: آقا چشمتان روشن. رفراندومی برگزار شد که تا این تاریخ نه تنها در ایران، بلکه در هیچ جای جهان با این وسعت و با این آزادی برگزار نشده است. ۹۴ درصد واجدین شرایط در رفراندوم شرکت کردند و از این عده بیش از ۹۸ درصد به جمهوری اسلامی رای دادند.

این را هم بگویم که عده ای هم قبلا اعلام کرده بودند وقتی مردم چیزی از جمهوری اسلامی نمی دانند؛ چطور به آن رای بدهند؟! بنابراین من چهار شب قبل از موعد رای گیری؛ بعد از اخبار ساعت ۷ شب در تلویزیون برنامه زنده گذاشتم و بخش هایی از پیش نویس قانون اساسی که به نظرم برای مردم مهم بود را تشریح کردم. مثلا حقوق ملت و حقوق اقلیت ها و آزادی ها و.. همینطور از چند شب قبل از رفراندوم شعارهای برخی از گروه ها علیه رفراندوم زیاد شده بود و بحث ها بالا گرفته بود که شاید مردم نظام شاهنشاهی را نخواهند اما نظام جمهوری اسلامی را هم نخواهند. این گروه از مردم باید چه کار کنند؟ دیدم شیطنتی در این حرف ها هست. شب آخر قبل از اجرای برنامه به امام گفتم اجازه بدهید من امشب در تلویزیون بگویم کسانی که نظام پادشاهی را نمی خواهند و نظام جمهوری اسلامی را نیز نمی خواهند. می توانند هر نظامی که مدنظرشان هست را پشت برگه رای بنویسند. ما این ها را لحاظ خواهیم کرد و تعداد آن اعلام می شود. امام موافقت کردند و من همان شب در برنامه تلویزیون این را اظهار کردم. جالب اینجا بود که مجموعاً حدود ۴۱۲ یا ۴۱۳ نفر جمهوری دموکراتیک خلق را نوشته بودند.

– ۴۱۳ هزار؟

نه. ۴۱۳ عدد! برای خود من هم مساله شبهه انگیز شد که با این تبلیغات مارکسیستی گسترده در سراسر کشور در طول این ده پانزده سال، همین تعداد سمپات دارند؟! تا اینکه بعدها دیدم در بررسی های تاریخ شفاهی هلند آمار هایی آمده است که تعداد اعضای گروه های وابسته به چریک های فدایی خلق و به طوری کلی گروه های مارکسیستی و چپ بودند را ذکر می کند. طبق این آمار اگر همه افراد را روی هم بگذاری ۴۰۰ نفر نخواهند شد. حتی ۳۵۰ تا هم نمی شوند. آن تعداد مازاد هم با توجه به شرایط انقلاب اضافه شدند. بنابر این عدد ۴۱۳ درست بود. حتی مرحوم مهندس بازرگان هم در یکی از سخنرانی های خود به این ها گفتند حداقل به اندازه کوپنتان ادعا داشته باشید.

بعد از اینکه گزارش کامل رفراندوم را به امام دادم، ایشان خیلی خوشحال شد. خواهش کردم که پیامی بنویسند تا هم تغییر رسمی رژیم را به دنیا اعلام کنیم و هم اینکه ایشان به مردم تبریک بگویند. گفتند بعد از نماز می نویسم. بعد از نماز من را صدا زدند و متن پیام را دادند. من به تهران آمدم و پیام را خودم خواندم. قرار شد صدا و سیما از ساعت ۱۱ هر نیم ساعت نیم ساعت اعلام کند که توجه! توجه! ساعت دو خبر مهمی به اطلاع ملت خواهد رسید.

از اولین شبی که صدا و سیما به دست مردم افتاد، هر بار که چیزی اعلام می شد، گفته می شد: اینجا تهران است صدای انقلاب اسلامی ایران. من پیشنهاد کردم روز ۱۲ فروردین هم ساعت دو همین اعلام شود یعنی گوینده بگوید اینجا تهران است صدای انقلاب اسلامی ایران. بعد اخبار وزارت کشور و نتیجه رفراندوم جمهوری اسلامی اعلام کنند و پیام امام پخش شود. مجددا آرم خبر پخش شود و این بار گفته شود: اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران.

ساعت ۱۴ در دفترکارم در وزارت کشور بودم. خیلی خوشحال هم بودم و خستگی این چند روز هم از تنم در رفته بود. اخبار ساعت دو شروع شد و چیزی نگفت. نه در خلاصه خبر و نه در مشروح خبر.. هیچی!

– یعنی نتیجه رفراندوم را اعلام نکردند؟

اصلاً. با آقای قطب زاده تماس گرفتیم که ایشان در دفترش هم نبود. پیگیری کردیم قرار شد در اخبار شب این کار انجام شود. در اخبار ساعت ۸ شب نیز پیام امام خمینی بعد از پیام های دیگران خوانده شد. همانطور که قبلا به شما گفتم این جور شیطنت ها در صدا و سیما زیاد بود. بعد از رفراندوم هم من نیمی از روز در صدا و سیما و نیمی از روز را در وزارت کشور بودم. تا اینکه در اواسط خرداد ماه ۱۳۵۸ آقای مهندس بازرگان بنده را صدا زدند و گفتند آقای امیرانتظام قصد دارند به سوئد بروند. شما بیایید و به عنوان معاونت نخست وزیر و سخنگویی دولت مشغول به کار شوید. ایشان به من گفتند شما خیلی خوشرو و خوش تیپ هستید و خوب صحبت می کنید و مردم به حرفهای شما اقبال نشان می دهند.

من با طنز گفتم آقای مهندس علت این است که من حرف های خودم را می زنم و سخنگوی حرف های شما نیستم. معلوم نیست من بتوانم به همان شیرینی خودتان حرف های شما را بزنم و همان لطافت را داشته باشد. گفتند: من حکم را هم نوشته ام. از فردا بیایید و شروع کنید. من هم گفتم چشم و از فردای آن روز معاون سیاسی نخست وزیر شدم.

البته این حکم با حفظ سمت بود و حدود دو ماه بعد از ظهر ها به وزارت کشور میرفتم. چون سر و سامان دادن به شکل و ساختار جدید ژاندارمری را به کمک چند تن از افسران بسیار خوش فکر و متدین ژاندارمری شروع کرده بودم. در این مدت آقای احمد صدر حاج سید جوادی به وزارت دادگشتری رفتند و آقای هاشم صباغیان به جای ایشان به وزارت کشور آمدند. برنامه شکل گیری ژاندارمری جدید آماده شد و به آقای صباغیان تحویل دادم. زمانی که این لایحه برای تصویب به هیئت دولت آمد من به عنوان معاون نخست وزیر کنار دست مهندس بازرگان نشسته بودم. این وضع تا پایان دولت موقت ادامه داشت. جلد چهارم خاطرات من مربوط به همین دوران یعنی از رفراندوم تا استعفای مهندس بازرگان است.

– این خاطرات را کی منتشر می کنید؟

هنوز چند نکته مبهم دارد که باید برطرف شوند. این بخش از خاطرات من نزدیک به دو هزار صفحه است و به تنهایی سه جلد خواهد بود.! نکاتی که برای شما گفتم خیلی خلاصه بود.

– در صحبتایتان به آقای احمد صدرحاج سید جوادی هم اشاره داشتید. تاریخ انتشار این گفتگو تقریبا مصادف با سالگرد فوت ایشان است. اگر خاطره ای از ایشان دارید خیلی خوشحال می شویم که بیان کنید. ایشان از حقوقدانان دوست داشتنی کشور بودند. من فیلمی هم از شما در فضای مجازی دیدم که ایشان را حجت خدا خطاب می کنید.

همان فیلمی که به ملاقاتشان رفته بودم؟

– بله.

sadegh-tabatabaei-hajseyedjavadiدرست است. حتما می دانید آقای حاج سید جوادی از مبارزان شهریور ۱۳۲۰ است. در دوران شاه مدتی دادستان تهران بودند. ایشان به قدری در همه زمینه پاک نهاد است که حضور ایشان به عنوان دادستان یک امتیاز مثبت برای رژیم شاهنشاهی محسوب می شود. ایشان از بنیانگذاران نهضت آزادی ایران است. در جمع کردن نیروها بسیار نقش داشت. ایشان واسط نیروهای داخل و خارج از کشور بود. هرچند وقت یک بار به ما اطلاع می دادند و ما می آمدیم در شهری از شهرهای اروپا جمع می شدیم. ایشان گزارش وضع داخل کشور را می دادند و ما هم گزارش های خود را به ایشان می دادیم. گاهی پیام هایی از داخل برای امام می آوردند و یکی از ما پیش امام میرفت و پیام را می رساند و جواب را می گرفت. اغلب من این کار را انجام می دادم. به همین دلیل هم مدتی که من در وزارت کشور در خدمت ایشان بودم دوران خوب کار من بود. من خیلی جوان بودم و شیوه مدیریت را آنجا یاد گرفتم. مدتی هم معاون مهندس بازرگان بودم. در جلسات صبح و تنظیم کار نخست وزیری حضور داشتم. واگذاری اختیارات از شاهکارهای مدیریتی مهندس بازرگان بود. اینکه چطور سیستم را به طور نامرئی هدایت و مدیریت کنیم و ماکسیمم انرژی را صرف کنیم. ایشان همیشه هم می گفت مدیر خوب باید در ساعت کار اداری کار خودش را انجام بدهد و نباید کارتابل به دست به خانه رود. در این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم.

– بعد از انقلاب و استقرار نظام حقوقی جمهوری اسلامی ما شاهد اختلاف رویکرد امام خمینی با برخی از روحانیون و حتی مقامات عالی رتبه نظام هستیم که در نهایت منجر به تاسیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گردید. آیا می توان گفت مجمع تشخیص نظام همان تصوری است که امام در ابتدا از نهاد شورای نگهبان داشتند؟

این اختلافات از جایی شروع شد که قوانین مجلس در شورای نگهبان گیر می کرد. مثلا قانون کار در زمان دولت میرحسین موسوی مورد تایید شورای نگهبان قرار نگرفت. مجلس و دولت بر نظر خودشان اصرار داشتند. در نهایت امام موضوع را بررسی کردند و به شورای نگهبان گفتند لوایحی که اکثریت آرای مجلس را داشته باشد. بخصوص اگر رای با مبنای کارشناسی باشد و به عنوان ضرورت تصویب شده است؛ خودش حکم شرعی است. بنابر این دنبال فتوا نگردید.. نگاه امام این بود که مصلحت جامعه اسلامی بالاتر از تمام مصالح است یا اینکه باید در فقه عنصر زمان و مکان نقش داشته باشد. پدر من یک جمله تکمیلی در این موضوع می گفتند. ایشان اعتقاد داشتند فقه امروز جز در احکام عبادی پاسخگو نیست. احکام اجتماعی را اگر بخواهیم از سیره و اجماع علما و اینها.. بدست بیاوریم جواب نخواهد داد. مثلا نماز صبح دویست سال پیش و دویست سال بعد فرقی نخواهد کرد. اما مسائل قضا و شهادت، مسائل اقتصادی. مسائل دفاع و.. باید تابع عقل صلحا و کارشناسان فن باشد. این نکته را می توان تقریبا در اواخر عمر امام هم مشاهده کرد. من فکر می کنم اگر امام خمینی چند سال دیگر عمر می کردند با این رویکرد فتاوایی که برای مصادیق می دادند که این قضیه را روشن تر می کرد.

– خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

خواهش می کنم. سلامت باشید.

پاسخ دهید